نصرت در را با چنان شدت بسته کرد و از خانه خارج شد که صدای آن، گوش پدرش را نزدیک کر کند. پس از رفتن نصرت، عتیق کله خراب باز قوطی نصوارش را از جیب کشالش بیرون کرد و یک کپه را زیر زبان ساخت. سرش را از کلکین بیرون کشید و چند بار پدر و مادر نصرت را فحش گفت.
قدیفه اش را به زیر کونش گذاشت و لب تاق نشست و با صدای بلند به گونه یی که تُف دهنش باد می شد گفت:
- صبا حساب تو بی پدره می رسم. بر پدر مه نالد که روز اول، ده همو شب پیدا شدنت نکشتمت. خرابی از دست خودم اس.
- وقتی برت پیسه بیارم خوش استی، اگر نیارم باز ...
نصرت با گفتن این از پشت دروازه دور شد و رفت. عتیق از دست نصرت خیلی به تنگ شده بود. هروز گپ های ته و بالا زیاد می شنید. دیگر برایش عادی شده بود که کسی برایش بگوید: « بچیته بگو پیسه ره بته اگر نی باز حشرش می کنیم. »
عتیق نصوارش را تُف کرد. یک بار دیگر پدر و مادر نصرت را برباد کرد و بر خرش سوار شد و به طرف زمین های گندم درحرکت شد.
نصرت هم از دست بچه های قشلاق روز خوش نداشت. هر روز بچه های بیکار محل جمع می شدند و می آمدند پشت دروازه و این سو و آن سو گردش می کرند تا پدر نصرت برود سرِ زمین، بعد نصرت را به بهانه های مختلف می بردند در زمین های دور دست در میان جوانه های جواری و چند نفر به نوبت لذت می بردند و با چند افغانی دلش را خوش می کردند.آوازه ی این گپ در محل بیشتر شده می رفت و نصرت هم خریداران زیادی می یافت.
یک شام دیگر باز دعوای نصرت با پدرش بلند شد. این بار عتیق نصرت را درست حسابی با یک کلتک چوب لت و کوب کرد و در همان شب از خانه بیرونش نمود.
خبر غیبت نصرت در محل پخش شد و کسانی که به نصرت پول داده بودند هر روز سر راه عتیق کله خراب سبز می شدند و از او می خواستند که نصرت را پیدا کند.
وقتی مردم از نماز شام می برآمدند عتیق هم قدیفه اش را سر شانه انداخت یک دهن نصوار زیر زبانش گذاشت و به طرف خانه در حرکت شد. نارسیده به دروازه با صدای کسی بر جای ایستاده شد.
- پیسه ره پیدا می کنی یا کارته خلاص کنم.
عتیق دور خورد ببیند صدا از کیست؛ اما در تاریکی صورت آن شخص را تشخیص کرده نتوانست. دست و پایش به لرزش افتاد و با ترس گفت :
- شما ؟ پیسه ی چی ؟
آن طرف تر دوتن دیگر با پوز های بسته دور تر با تفنگ ایستاده بودند.
بگو مگو بین آن دو آغاز شد و چند تن دیگر نیز از کوچه با آنان پیوستند. یک بار صدای فیر چند گلوله در کوچه پیچید و آن سه نفر از محل فرار کردند.
هوا تاریک شده می رفت. با صدای فیر، مردم محل آهسته آهسته جمع شدند و جنازه ی عتیق را بردند به خانه تا فردا دفنش نمایند.
12 / 8 / 1388
شهر تالقان
از نگاهت خوانده ام تو این قدر نالان چرا
حرفی گرنیست این میان تونیستی خندان چرا
ناز کم کن، چشم هایت را مبند
تا نگویی من گرفتم از لبت دندان چرا
عید آمد تو هنوز هم چشم تر داری جگر
عاشق بیچاره را تو در بدر داری جگر
عید من در چشم تو گم گشته است
زین همه بیچاره گی آخر خبر داری جگر
من به طعنه گویمت آخر چرا ؟
تو به گریه جر و پر داری جگر
عید من ماتم گرفته زین همه
کاش بر من تو نظر داری جگر
آن یکی در کوچه و من در قفس
بند بندم کرده یی آخر بصر داری جگر؟
مثل این که تو هلال عید را دزیده یی
ابروان نازنین و پر ثمر داری جگر
گر نگویی عشوه و نازت ز چیست
لحظه های عید را بر من هدر داری جگر
من چه کردم که چنین با من کنی!؟
عیب ها را سر به سر داری جگر
تو بیا تا لحظه یی با هم شویم
ازچه تنهایی سفر داری جگر؟
آه لب هایت عسل دارد هنوز
میل دارم تو خبر داری جگر؟
جشن عید از تو چراغان می شود
تا تو از چشمت شرر داری جگر
شام عید من منتظر بر راه تو
تا به حالم یک نظر داری جگر
حال و روزم، زار و ابتر کرده یی
بر شبم آیا سحر داری جگر؟
عبدالحسیب شریفی
22 / 6 / 1388
اشک هایم پیش پایت مثـل باران می شود
قلب محزونم زچشمت تيرباران مي شود
تا نگه با ناز سويم مي كني
دشت ذوقم لاله باران مي شود
ما را تباه کردی و آخر گریختی
پیمان و عهد کردی و آخر گریختی
سرمایه های این دل بیچاره را چه سان
آخر به باد دادی و آخر گریختی
***
دو ابرو نی دو خنجر داره دختر
لبان ساده و تر داره دختر
صدایش گوش ها را می نوازد
گلو مثل کبوتر داره دختر
دست هایش چنان به سرعت هارمونیه می نواخت که من هرچه نگاه می کردم یاد نمی گرفتم. هر روز سر ساعت 2 می رفتم و پهلویش می نشستم تا هارمونیه یاد بگیرم. او پنجه های مرا روی هارمونیه قرار می داد و بعد مرا می گفت این طور و آن طور بنوازم. تقریبن یک ماه می گذشت و من به نواختن هارمونیه بلد نشده بودم. استادم از بسکه قهر می شد می گفت: ای چه رقم کله است که تو یاد نمی گیری ؟ یک ماه میشه تا هنوز یک سازه یاد نگرفتی.
بعد وقت رخصتی می شد و با افکار درهم و برهم راهی خانه می شدم. در خانه قدر و قیمت زیادی داشتم.
یک روز به پدرم گفتم برایم هارمونیه بخرد، اول مرا نصیحت کرد که درس هایت را تمام کن بعد برایت می خرم اما دید که من ناراحت می شوم و به اصرار مادرم راضی شد که فردا برایم هارمونیه بیاورد. خیلی علاقه داشتم آواز بخوانم. پدرم خبرداشت که من هر روز به خانه ی استاد لطیف می روم و از او هارمونیه یاد می گیرم.
آهسته آهسته نواختن چند ساز را بلد شدم. یگان شب وقتی دسترخوان جمع می شد به پدر و مادرم آواز می خواندم. دریکی از شب های مهتابی که سر صفه ی حویلی نشسته بودیم مادرم را گفتم هارمونیه ام را بیاورد که یک آهنگ جدید را تمرین می کنم. وقتی چند مصرع شعر را با موسیقی درآمیختم یکبار متوجه شدم که رو به رویم یک شی سیاه شبیه به انسان از سر دیوار نگاهم می کند. رو به روی صفه ی ما دیوار خانه ی همسایه بود. کسی با موهای زیاد ژولیده و پریشان با پیراهن سیاه سر دیوار نشسته و مات و مبهوت به طرف من نگاه می کرد.
من فکر کردم شاید جن باشد. یک بار دست و پایم سستی کرد، چیغ کشیدم و دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم مادرم بالای سرم گریان می کرد و پدرم سرم را مالش می داد. مادرم گفت: چه گپ شد بچیم که یکی و یکبار چیغ زدی؟
من من کنان گفتم:
- مادر سر دیوار، سر دیوار...
- سر دیوار؟ چه است سردیوار بچیم بگو؟
وقتی به طرف دیوار دیدم سر دیوار کسی نبود.
پدرم گفت : تشویش نکو بچیم سر دیوار هیچ چیز نیست. کدام سیاهی ره دیدی ترسیدی.
فردای آن شب پدرم به خاطر یگانه فرزندش ( من ) یک گوسفند خرید و آن را خیرات کرد. عجیب خیراتی بود. من شنیده بودم که باید در ختم و خیرات به فقرا و مساکین نان داده شود؛ مگر جز چند همسایه و دوستان پدرم از فقرا کسی دیده نمی شد. به دلم گفتم اگر خیرات این طور باشد شاید به کدام مصیبت دیگر مبتلا شوم.
یک شب دیگر که باز مجلس من همراه پدر و مادرم گرم بود، زن همسایه از سر دیوار صدا کرد: بنفشه خوار یکدفعه لب دیوال بیا!
مادرم چادرش را سر کرد و رفت که زن همسایه چه می گوید. دقایقی طول نکشید که مادرم آمد و گفت: دختر همسایه پایش شکسته و شکسته بند دو تا تخم مرغ خواسته. من هارمونیه را کنار گذاشتم و حیران و چُرتی به بالش تکیه کردم. پدرم دید که من خسته هستم رفت که بخوابد و به من هم گفت بخواب. در بستر کم کم به یادم آمد که در همان شبی که ترسیدم از سر دیوار همان شی سیاه پوش و ژولیده به آن طرف دیوار چپه شد و دیگر هرچه به دهنم فشار آوردم چیزی دستگیرم نشد. فردای آن شب، هرلحظه تصاویر همان صحنه در ذهنم تکرار می شد. زیاد بی قرار شدم. رفتم از مادرم پرسیدم که زن همسایه چه گفت و دخترش چه کار کرده که پایش شکسته ؟
مادرم دقایقی به چشمان من نگاه کرد و بعد گفت همه اش از دست توست. من حیران و متعجب پرسیدم چطور؟
گفت : او دختر دیوانه اس، هر شب به خاطر گوش کدن صدای موسیقی میایه لب دیوال، هموشبی که تو ترسیدی او از سر دیوار افتاده و پایش شکسته.
من از این واقعه خیلی اندوهگین شدم. با پدرم مشورت کردم و تصمیم گرفتم هرکمکی که از دستم پوره شود از این دختر دریغ نکنم. حتا اگر بتوانم طبیبی پیدا کنم که خلل دماغ او را هم تداوی نمایم.
گرمای طاقت فرسای تابستان و موجودیت امراض گوناگون بازار دکتوران را گرم کرده بود. همراه پدرم پس از تلاش زیاد با یکی از دکتوران مشهور شهر صحبت کردیم تا این بیمار را مداوا نماید. او هم قبول کرد که این کار را در مقابل مقداری پول انجام دهد.
عصر همان روز با یک واقعه ی خلاف انتظار برخوردم. وقتی دروازه ی اتاقم را باز کردم، دیدم پارچه های هارمونیه ام به اطراف اتاق پراگنده شده و قاب عکسم شکسته. خیلی ناراحت شدم ، با عجله از اتاقم بیرون شدم و مادرم را صدا زدم. پیش از این که من بپرسم که این همه خرابی کار کیست او گفت : امروز بعد از رفتن شما مه رفته بودم خانه ی همسایه سهیلا ره خبر بگیرم، چند دقه « دقیقه » پس پدر سهیلا آمد. وقتی مره دید یکی و یکبار سرِ مه غالمغال کد: « او زن بی حیا بچیت پای دختر مه شکسته، حالی تو به کدام روی خانه ما آمدی؟ او کافر نباشه هر شَو (شب) ساز نمیزنه »
او از سرِ دیوار به خانه ی ما خیز زد و رفت به اتاق تو. وقتی که مه آمدم دیدم هرمنیه ی تو ره شکسته. به خاطری که تو ...
من دو باره برگشتم به اتاقم و پارچه های قاب عکس و هارمونیه ام را جمع کردم و انداختمشان در باطله دانی. به دکتور تلفن کردم که بیمار ما حالا صحتش خوب است و ضرورت به دکتور نیست. از آن روز به بعد دیگر شوق هارمونیه نکردم.
پایان
هرگاه به دستانش می نگریست چشمانش خون آلود می شد و سیاهی ناشی از آن جلو دید اش را می گرفت و ناچار مثل مرغ پرکنده خود را به در و دیوار می کوبید و دیوانه وار ناله سر می داد.
اطرافش همه خونین بودند. حتا گلدان لب تاق بوی خون می داد. دروازه هم رنگ خونین داشت.
گاهی می شد که تمام بدنش رنگ خون می گرفت، وقتی به حمام می رفت آب هم مثل خون بر سرش جاری می شد.
کابوس ها و خواب هایش همه خونین بودند. یک سال می شد که درگیر فضای خونین بود. به هرچیز دست می زد آثار خون دست هایش در آن دیده می شد. فضای اتاق خیلی وحشت ناک بود. آخر او در یک اتاق هفت نفر را یکجایی خونین کرده بود.این بار رفت به آیینه نگاه کند، دید آیینه هم از خون مکدر شده بود.
چند بار از آن جا تغییر مکان داد اما جاهای دیگر را نیز خون آلود ساخت. سگ های محل هر روز به آن جا می آمدند و به خاطر خون جف می زدند و می رفتند. گاهی دلش می شد یک بار دیگر برود و مادرش را بگوید من آدم کُش نیستم اما باز می دید که همه وجودش خونین است و مادرش خواهد فهمید که او بازهم چند تن دیگر را کشته است.
یک بار خواب دید که بازهم انسان دیگری را باید بکشد :
رفت به دیوار تکیه داد و منتظر ماند تا امروز نیز برای کشتن آمادگی بگیرد. خودش هم نمی دانست در کجا زندگی می کند. وقتی به دروازه می رفت تا به کوچه نگاه کند جز چند سگ گرسنه چیزی نمی دید. می خواست برود به دروازه که پیش از رفتن او دروازه باز شد و دو تن وارد شدند. یکی با چشم بسته از پیش و یکی با پوز بسته از پُشت. پوز بسته با میل تفنگ مرد چشم بسته را وارد حویلی کرد و دروازه را بسته کرد و رفت. او بدون این که از مرد چشم بسته چیزی بپرسد سرش را برید و داخل سیاه چاه انداخت. چند سگ پشت دروازه جف می زدند. بوی گوشت مرده آن ها را بی قرار ساخته بود. چند لحظه بعد تمام سگ های گرسنه وارد حویلی شدند و به جان او حمله کردند. با چیغ وحشت ناکی از خواب پرید و دید که کسی نیست. باز احساس کرد که همه جا بوی خون می دهد.
مثل این که خوابش راست بوده باشد، آن روز دو مرد را به سیاه چاه انداخت. پیش از به چاه انداختن یک دست آنان را بریده و به سگ های پشت دروازه داده بود.سگ ها با هم با خوشحالی چند بار دور آن گوشت آدم چرخیدند و بعد با اشتیاق تمام آن را خوردند. پوز های شان خون آلود شده بود. بوی خون در کوچه بیشتر شده بود.بازهم جف زدند و رفتند. اوهم گاهی سگ می شد و جف می زد ، جف می زد، جف می زد تا شام می شد و باز نوبت سگ های پشت دروازه می رسید. آن ها وقتی در کوچه چیزی نمی یافتند جف می زدند.
یک سال می شد که کسی به این محل نمی آمد. جز چند سگ نر و ماده که پشت دروازه به خاطر خوردن دست یا پای آدمی دُمبک می زدند.
ساعت 4 یک عصر دیگر باز همان مرد پوز بسته با یک مرد چشم بسته وارد شد. با میل تفنگش او را وارد حویلی ساخت و خودش رفت. سگ ها فهمیده بودند که باز کسی آمده است. عقب دروازه به جفیدن آغاز کرده بودند.
وقتی چشمان مرد باز شد، احساس کرد که از خانه ی تاریکی بیرون آمده باشد. قبل از این که کارد به گلویش برسد خودش را به او رساند و در یک چشم زدن سرش را برید و خودش از سر دیوار عقب حویلی فرار کرد.
سگ ها به دنبالش دویدند و دسته جمعی جف زدند. دیگر در و دیوار ، سقف، درخت و همه و همه سگ شده بودند و بر بالای آن جسد جف می زدند. جسدی که روز های پیش آدم های دیگر را جسد می ساخت حالا خودش جسد شده بود. برای سگ ها شام خوشی بود، جشن گرفته بودند.
کاردی که خون آلود بود، مثل سگ جف می زد. بوی خون، بوی مرده کوچه ی متروک و بی کس را پُر کرده بود. سگ ها با دهان خون آلود چند بار جف زدند و پراگنده شدند.
بهار 1388 تالقان
مجموعه ی داستانی چند کوچه دورتر را از این آدرس ها می توانید به دست آورید :
کابل : انجمن قلم ، سرک 3 قلعۀ فتح الله.
کابل : کاشانۀ نویسندگان ، نبش سرک شورای ملی از طرف پل سرخ.
کابل : پل باغ عمومی ، پشتونستان مارکیت ، کتاب فروشی و انتشارات خاور.
و سایر کتاب فروشی های ولایات
شماره تماس : ۰۰۹۳۷۰۰۷۰۸۵۴۶

گریه های پی هم محسن نمی گذاشت سلیمان اندکی بخوابد ، پشت و پهلویش درد می کرد. زیر چشمش کبود شده بود . اگر او خود را در دعوا و جنجال شریک نمی ساخت حال وضع اش این قدر خراب نمی شد.
باز سرش را از بالشت برداشت و صدا زد :
- او زن ! بیا بچیته خپ کو ، اگرنی گواره ( گهواره) را بیرون مندازم ( می اندازم ).
نفس گل سبد نان را در کنج خانه گذاشت و با نشستن در پهلوی گهواره پستانش را به دهن محسن گذاشت تا آرام شود.
صدای محسن هنوز خاموش نشده بود که سر و صدا از خانه ی همسایه باز سلیمان را نگذاشت بخوابد ، چیغ و فغان زن همسایه شنیده شد که بلند بلند فریاد می کشید :
- وای دخترم جوانمرگ شد.
سلیمان وارخطا از جایش بلند شد ، با وجودی که جانش خیلی درد می کرد رفت تا ببیند چه خبر است . وقتی نزدیک دروازه رسید از رفتن منصرف شد چون امروز خیرخواهی اش بلای جانش شده بود.
تا نیمه های شب چیغ و فغان آهسته آهسته خاموش شد و سلیمان به خواب رفت. فردا پیش از طلوع آفتاب باز گریه و ناله بلند شد ، سلیمان با مردم دیگر یکجا رفتند به خانه ی همسایه تا یک ساعت بعد در جنازه اشتراک نمایند.
مادر شفیقه با سر و وضع آشفته و یخن پاره پاره به دنبال تابوت دخترش از دروازه می خواست بیرون شود که زنان دیگر جلوش را گرفتند و دوباره دروازه را بستند.
سلیمان با خود فکر کرد شفیقه را یکی و یکبار چه شد که مُرد، چند روز پیش همرای زن وی رفته بود زیارت ، جور تیار بود ، بسیار مقبول هم شده بود. چند روز پیش یکی از نزدیکان سلیمان رفته بود برایش خواستگاری.
هرچه بیشتر فکر می کرد ، درد کله اش زیاد تر شده می رفت ، چند بار به پایین و بالای کوچه نظر انداخت و وارد خانه شد.
نفس گل هم تازه از خانه ی مرده دار آمده بود ، سلیمان دوباره به بسترش دراز کشید ، محسن 9 ماهه شده بود ، آمد به به آغوش وی و چند تار ریشش را کند.
- راستی بگو او زن چه گپ بود ، دختر نورخانه چه شده بود که یکی و یک بار مُرد؟
نفس گل گهواره ی محسن را جمع و جور کرد و رفت به دهلیز.دقایقی بعد آمد و نامه یی را به سلیمان داد و گفت : « این را بخوان شاید جوابت را پیدا کنی . یک شب پیش از مردنش از لب دیوار به من داده بود . »
سلیمان نامه را باز کرد با خط زیبایی در آن چنین نوشته شده بود :
شاکر عزیز قبل از هرچیز دیگر باید این را بفهمی لحظه یی فراموشت نمی کنم.
از روزی که با تو عهد بسته ام که با هم یکجا باشیم ، مسایل زیادی سد راه رسیدن ما و تو به هم شده است. خودت خوب می دانی که مردمان نزدیک من و تو هنوز هم با عقاید و افکار پنجاه سال پیش زندگی می کنند، پدرم می گوید باید از بابت دادن من به کسی مقدار زیادی پول به دست آورد و می دانم که تو برداشت این بار سنگین را نداری ، برادرم را که می شناسی او یک آدم کش است ، اگر از رابطه ی من و تو خبر شود یک لحظه آرام نخواهد نشست ، فقط تنها راه همین است که چند روز بعد شاه محمود می رود مزار ، درهمین شب های نزدیک بیا و باهم می رویم یک شهر دیگر. تا از این همه رنج خلاص شویم.
همیشه با یادت زندگی خواهم کرد شاکر عزیزم.
دوست دارت شفیقه
چکیدن چند قطره اشک ازچشم سلیمان چند سطر آن را خراب ساخت ، نامه را به پاکتش گذاشت و سپرد به نفس گل ، و برایش گفت :
- نفس ! بریمه ( برای من ) واضح نشد که بلآخره شفیقه چطور مرد ؟
- راستی همو شب ای هردو می خواستند فرار کنند که سر راه شان شاه محمود برابر میشه ، شاکر فرار می کنه و شفیقه ره شاه محمود همرای کارد می کشه و می گریزه.
نفس گل اندکی خاموش ماند و باز ادامه داد : بیچاره مادرش بسیار گریه کرد. کُل زنها به حالش گریه کدن.
سلیمان غرق افکارش شد و نفس گل هم بیرون رفت تا حویلی را جاروب نماید
پایان
شب سیاه تر از شب های گذشته بود ، من جرأت نمی کردم بیرون بروم چون از تاریکی می ترسیدم ، پدرم می گفت : « بی حیا کلان بچه شدی هنوز هم از تاریکی می ترسی ، آخر کدام روز شاشیت ده ایزارت خواد رفت.» یادم است همان شبی که بیرون سرد بود ، رفتم در سیاهی یک چیز کلان را دیدم گریختم ، به یادم آمد که بچه ی مامایم لب و دهنش کج است ، می گفتند او را در یک شب تاریک جن زده. به خاطرهمین تنها بیرون نمی رفتم ، وقتی در سر دسترخوان نان یک پیاله چای یا آب را چپه می کردم مادرم چنان بر بیخ گوشم می نواخت که تا چاشت روز یک طرف کله ام گیچ می بود. مرا در کوچه کله کدو صدا می کردند ، چند بار همراه بچه ها به همین خاطر جنگ کردم . یک روز یکی از قلدر های کوچه یک بوکس به بینی ام زد ، خون مثل نل آب فواره زد و پیراهن سفیدم را سرخ ساخت. به خانه که رفتم مادرم زیاد دعای بدم کرد و بعد خوب حسابی لت و کوبم کرد. شانه هایم تا چند روز درد می کرد. من حیران بودم با این حالت چه کار کنم ؟
یک صبح که تازه چای صبح را خورده بودیم مامایم آمد و همرای پدر و مادرم جنجال کرد ، برای شان گفت : « شما هر روز ای کلان بچه ره لت می کنین ، مغز سرشه خراب کدین .»
من هم با این آدم ها حیران بودم چه کنم ؟ بلآخره همراه با چند تن از رفقای کوچگی رفتیم به ایران ، تقریبن سه چهار سال در ایران بودیم ، کم کم هوای گوشم باز شد و دیگر کله کدو صدایم نمی زدند. راستی هشیار شده بودم ، وقتی بعد از چهار سال دو باره آمدیم در افغانستان. جنگ های ذات البینی شروع شده بود ، ما هم بیکار بودیم ، قسیم نول دراز که در سابق بادیگارد یک قوماندان بود حالا خودش قوماندان شده بود ، من با رسول دمبو و جبار رفتیم به قسیم پیوستیم ، کار ما جور بود ، هر روز از مردم به بهانه های مختلف پول می گرفتیم ، یک شب مشوره کردیم که راه گیری را بس کنیم ، یگان کار کلان تر کنیم . به یادم است که آن شب ترموز های چای یکی پی دیگر خالی می شد و باز پر می گردید. ساعت یک شب بود و بساط چاروالی هنوز هم هموار بود. قسیم نول دراز چنان گرم شده بود که دیگر همه فکرش طرف میدان بود ، تیز تیز پول ها را جمع می کرد و به جیبش می گذاشت و باز ادامه می داد.
رسول دمبو که شکمش از چای پر شده بود در گوشه یی با قطی نصوارش بازی می کرد ، یکبار صدا زد :
- چه می کنی لا لا ؟ کُل مَیدانه بردی ، بس است دگه ، بریم که اندیوالا منتظر استند.
قسیم مثل این که تازه به هوش آمده باشد مثل فَنَر از جا پرید و گفت :
- خوب شد به یادم آوردی ، مه رفتم برادرا !
فضل از بسکه باخته بود مثل کشمش پندید و سرخ گشته بود ، از دامن قسیم کش کرد و گفت :
- ببین لا لا نامردی می کنی ، حالی که میدانه بردی باز فرار می کنی .
- مه برت قول میتم فضل که ده یک ساعت پس میایم.
امشب اگر پلان ماعملی شوه باز کُل شماره از خاک می خیزانم.
هوای داخل خانه پر از دود سگرت شده بود ، قسیم هم سگرت نیم سوخته یی را از جیبش بیرون کشید آن را روشن کرد و با رسول دمبو بیرون شدند.
اواسط ماه حوت (اسفند) بود، کوچه خلوت بود ، صدای چند پشک سکوت شب را می شکست. رسول دمبو چند بار پشک ها را دشنام داد و با قسیم به راه افتاد. وقتی چند کوچه را پشت سر گذاشتند در نزدیک پروژه ی نو آباد جبار هم با آن ها یکجا شدند. پیش از این که حرکت کنند جبار خطاب به دیگران گفت :
- خوب گوش کنین اندیوالا ( بچا ) ! بسیار به دقت و احتیاط حرکت کنین ، قلف ( قفل )دروازه ره مه اره می کنم، اگر کسی بیدار شد عاجل خوده بکَشین.
آنان با استفاده از تاریکی از سردیوار ، داخل حویلی منگل بزاز شدند ، یک هفته می شد منگل رفته بود به تجارت ، خانم او با یک پسر کوچک و دو دختر جوانش در خانه تنها بود.
جبار ، قسیم و رسول دمبو به سه جهت تقسیم شدند و هر کدام به آهستگی وارد حویلی منگل شدند ، شب سیاه و تاریکی بود. باران کم کم شروع به باریدن کرده بود . حویلی منگل طوری بود که وقتی وارد می شدی از طرف دست راست مهمانخانه و در مقابل آن تعمیر سه اتاقه یی قرار داشت که خانم منگل با یک پسر کوچک و دو دختر جوانش در آن خواب بودند. نور کمرنگ اریکین ( فانوس ) فقط محیط خانه را روشن ساخته بود.
آن شب خوب پول و طلا دزدی کردیم ، تا چند روز کاکه کاکه چکر می زدیم ، خوب می خوردیم ، خوب می پوشیدیم و خوب ستنگی می کردیم .
یک سال تیر نشده بود که باز در حکومت تغییرات آمد ، جنگ طالب و دولت در مناطق ما تمام شد ، یک شب دیگر می خواستیم خانه ی یک آدم پولدار را دزدی کنیم که یکی از رفقای ما گیر آمد و ما گریختیم ، نا چار دوباره به ایران رفتیم ، این بار پنج سال پس دو باره برگشتیم به خانه و بین خود تعهد کردیم که دیگر از این کار ها نکنیم ، من که سابق به نام کله کدو مشهور بودم ، حالا آغای ایرانی صدایم می زدند. راستی قسیم نول دراز بعداز همو دزدی ها از ما جدا شده بود و قوماندان کلان منطقه بود.
وقتی از ایران آمدیم از قسیم احوال نداشتیم که کجاست و چه می کند .
یک روز می خواستم به بچه ام که 7 ساله شده بود تذکره ی تابعیت بیگیرم ، رفتم به اداره ی مربوط و کارهایم را طی مراحل کردم ، بالآخره باید امضای والی را می گرفتم و تمام می شد. دقایق زیادی پشت دروازه ی والی منتظر ماندم ، در دهلیز به دیوار تکیه کرده بودم ، نزدیک بود خوابم ببرد که محافظ والی گفت :
- بخیز کاکاکه نوبتت رسیده ، اینجه جای خو ( خواب ) نیست .
لنگی ام را منظم کردم و با ادب داخل شدم ، آه دهانم باز مانده بود ، در وسط اداره خشکم زده بود ، چشمانم را چند بار مالیدم ، گفتم شاید اشتباه می بینم ، اما دیدم درست خود نفر بود ، قسیم نول دراز با تغییر قیافه و نام والی شده بود ، او هم مرا شناخت ، رویم را بوسید ، ورق را امضا کرد و آهسته در گوشم گفت : (( هر وقت کارت بند شد بازهم یار سابق در خدمتت است کله کدو بچیم. ))
هر دو خندیدیم و بعد من بیرون شدم.
بازهم از همان کوچه گذشتم. این بار دلم لرزید ، ساعت از یک بعد از ظهر گذشته بود. به اطرافم نگاه کردم. کسی نبود ، ملای مسجد گفته بود : (( دروازه ی کسی ره سیل نکنین که گناه داره )) اما من باز هم سیل کردم و بار دیگر مرتکب گناه شدم ، این سومین بار بود که گناه بزرگ می کردم ، آخر چه کنم او هم مرا نگاه می کرد . وقتی به پشت سرم سیل می کردم او مرا با نگاه هایش تعقیب می کرد.
به لب دریا که رسیدم دلم شد خودم را به دریا بی اندازم و خود را از این همه رنج رها کنم اما نتوانستم ، دلم به مادرم سوخت که در روز مرگم داد و وایلا سر می دهد و زن های خویش و قوم و همسایه ها نیز با او یکجا گریه خواهند کرد.
با برادرش رو برو شدم ، او ستنگ و قلدر کوچه بود. با تفنگ ساچمه یی اش چند تا گنجشک را شکار کرده بود و با غرور ، سنگین سنگین راه می رفت ، به طرفم چپ چپ نگاه کرد و از کنارم رد شد . به قدم هایم سرعت بخشیدم ، فکر کردم شاید تعقیبم کند وقتی از او دور تر شدم تقریبن دویدم .
شام سه شنبه باز هم از همان کوچه گذشتم ، این بار تفاوت داشت ، دروازه بسته بود و از خانه ی شان صدای ساز بلند بود ، دلم شد که داخل شوم و ببینم چه خبر است اما نمی توانستم ، باز به قدم هایم سرعت بخشیدم ، برگ ها زیر پایم خش خش صداکردند.
هوا تاریک می شد ، وقتی به لب دریا رسیدم دو سگ یکی سیاه و دیگر سفید سر راهم خوابیده بودند ، پیش از آن که به سگ ها برسم از راه آمده دوباره برگشتم ، از سگ خیلی می ترسیدم. یک سال پیش به یادم آمد ؛ برادر بزرگم را یک سگ دیوانه گزیده بود بعد از چند ماه مرد و مادرم همراه زن های همسایه خیلی گریه کردند ، من کمی دلم سوخت مگر چشمانم آب نداشت که بریزد.
ساعت 6 شام به خانه رسیدم ، صدای گریه ی فرزاد و محمود شنیده می شد نمی دانم امشب باز بر سر چه یکدیگر خود را پرت و پوست کرده بودند. رفتم یک گیلاس آب نوشیدم بعد به بالش تکیه کردم و در فکر آن شدم امشب آن جا چه خبر باشد ، چرا صدای ساز بلند بود. به پرسش هایم پاسخ نیافته بودم که مادرم پرسید :
- باز چه گپ است او کله کته ؟
خود را به کری زدم و شروع کردم به خواندن کتاب " زنده به گور " نوشته ی صادق هدایت. چند سطر از داستان داوود گوژ پشت را خواندم ، بدین جا رسیدم که : (( او فکر می کرد ، می دید از آغاز بچگی خودش تا کنون همیشه اسباب تمسخر یا ترحم دیگران بوده))
سر و صدای پدر و مادرم نگذاشت بقیه داستان را بخوانم ، حیران بودم چرا همیشه بر سر موضوعات کوچک این دو دعوا می کنند. کتاب را به گوشه یی پرتاب کردم و رفتم به اتاق خودم. بالشت را زیر سرم گذاشتم و آرام کردم ، وقتی چشمانم را باز کردم که آفتاب پاییزی از پنجره داخل اتاق تابیده بود. شاید آمده بود تا مرا بیدار کند ، دلم می گفت امروز حتمن گپی است که من باید خبر شوم ، احساس بی حالی می کردم به فکرم رسید که شب نان ناخورده به خواب رفته ام ، به اتاق نظر انداختم همه چیز نامرتب بود ، چند تا کتاب از قفسه ی الماری به زیر افتیده بودند ، عکس هایم هم از آلبوم پراگنده شده بودند ، ندانستم کی آمده و این همه خرابی کرده.
کست ( نوار ) را در تیپ گذاشتم و خودم بیرون شدم ، صدایش کم کم به بیرون می رسید فرهاد دریا می خواند :
یک رفیق دستگیری در جهان پیدا نشد
تا به پای قصر شیرین نعش فرهاد آورد
محیط دانشگاه هم عجب جایی است ، گاهی اوقات فکر آدم به موضوعات مختلفی برخورد می کند ، آن روز رفتم نزدیک هاشم ، عباس ، و نور احمد ، نمی دانم چه بحثی داشتند ، با آمدن من از جا ها ی شان برخاستند و به طرفم آمدند. بعد از احوال پرسی خواستم بدانم بر سر چه بحث می کردند.
هاشم دستی به موهایش زد ، عینکش را جابجا کرد و گفت :
- من می گویم هرپدیده ی ادبی اگر در آغاز با دشواری هایی از قبیل پذیرش و یافتن جایگاه در پهلوی سایر رشته های ادبیات مواجه می شود اما رفته رفته جریان پیدا خواهد کرد و پیروان زیادی خواهد داشت اما عباس با من موافق نیست و می گوید شعرسپید اصلن مخاطب ندارد ، من که تقریبن با نظر هاشم موافق بودم از نور احمد پرسیدم نظر تو چیست ؟
دیدم او از این موضوعات سر در نمی آورد ، با خنده مسیر موضوع را تغییر داده گفت :
- او ره چه می کنین اندیوالا که دیروز ریحانه به طرفم چشمک زد ، از همو وقت تا به حال به خود نیستم.
هرسه با هم خندیدیم و وارد صنف شدیم.
ساعت یک بعد از ظهر باز وقت آن رسیده بود که از آن کوچه بگذرم ، کوچه خیلی زیبا شده بود ، برگ ها سرک را پوشیده بودند. فصل پاییز هم زیبایی خودش را داشت ، برگ ها ، درختان ، آب جویبار و چند تا ماکیانی که هر روز من از این کوچه با آنان بر خورد می کردم با من آشنا بودند ، به خیالم می آمد وقتی من از این کوچه می گذرم برگ هایی که از درختان به حویلی آن ها می ریزد حتمن پیام می دهند که من آمده ام و او هم باید بیاید لب دروازه .
آه امروز چه چیزی می دیدم ، انگشتم را دندان گرفتم و دهانم هاج و واج مانده بود ، یکبار متوجه شدم که ستنگ و قلدر کوچه با تفنگ ساچمه یی اش از آخر کوچه نمایان شد ، هرچه زود تر راهم را چپ کردم و آن جا را ترک گفتم.
امشب بر خلاف شب های دیگر در خانه آرامش حکم فرما بود ، پدر و مادرم با هم دعوانداشتند ، بوی پلو اشتهایم را تحریک کرد. دختر همسایه مرا خیلی دوست داشت ، هروقت در یک مرتبان ( ظرف شیشه یی ) برایم چاشنی و ترشی می آورد ، پس از آن که نان شب را خوردیم ، داستان داوود گوژ پشت و چند داستان دیگر از صادق هدایت را خواندم و به خواب رفتم.
آن شب چه خوابی دیدم ، کاش شب به پایان نمی رسید و من از خواب بیدار نمی شدم.
بیرون باران می بارید و صدای رعد و برق دل آسمان را پاره می کرد. او از باران گریخته و به خانه ی ما پناه آورده بود ، شالش را به دور گردنش پیچیده بود و خرمن موهایش را بر شانه هایش ریخته بود ، نزدیک من آمد ، بی آن که چیزی بگوید پهلوی من قرار گرفت و خودش را در پتوی من پیچاند ، گرمی نفس هایش را احساس کردم ، سرش را به سینه ام گذاشت و دستانش را به دور گردنم حلقه کرد و آرام خوابید.
صدای شکستن شیشه خوابم را برهم زد ، وارخطا از جایم پریدم دیدم کسی نیست و شیشه ی مقابلم شکسته است ، بیرون شدم ببینم شیشه را کی شکسته است ؟ سنگ غولک بچه ی همسایه شیشه را شکسته بود.
در چند لحظه اندوه ناشناخته یی بر دلم سنگینی کرد و خیلی خسته و پریشان از خانه بیرون شدم ، رفتم تا با دوستانم بروم گردش ، آن روز تعطیل بود. هوا آفتابی بود و نسیم خنکی می وزید. من عباس ، هاشم و نور احمد رفتیم به باغ کاکایم ، آن جا منظره ی خوبی بود ، باقی برگ های درختان یگان یگان به زمین می نشستند. هاشم یک شعر تازه سروده بود آ ن را خواند و ماگوش کردیم ، نور احمد هم از دوستش قصه کرد. من حال خوشی نداشتم حس کنجکاوی هاشم را وادار ساخت تا از من بپرسد چرا امروز نا خوش هستم ، من سردردی را بهانه ساختم و رفتم تا برای چاشت آمادگی بگیرم.
به خانه ی کاکایم داخل شدم دیدم زن کاکایم آش پخته کرده است و نیلوفر دختر بزرگش او را همراهی می کند.
یکجایی با دوستان آش را خوردیم و بعد هرکس رفت پی کارش . من ماندم و حال پریشانم ، این جا با خانه ی ما بیست دقیقه فاصله داشت ، آن کوچه باز سر راه من قرار می گرفت. خواستم کمی دیر تر از دیگر وقت ها از آن کوچه گذر کنم ، دقایقی با نیلوفر دختر کاکایم صحبت کردم تا شام شد بعد آهسته آهسته قدم برداشتم و در حرکت شدم تا وقتی که از حویلی بیرون می شدم نیلوفر نگاهم کرد.
به آن کوچه که رسیدم کوچه حال و هوای دیگری داشت ، باز صدای ساز از همان حویلی بلند بود ، چند دروازه دورتر از آن حویلی خانه ی هاشم شان بود. امشب در کوچه بیر و بار بود و مردم هم در رفت و آمد ، هاشم هم با چند تن از بچه ها نزدیک چاه آب قصه می کردند.
وقتی هاشم مرا دید به طرفم آمد و پرسید :
- سلام کجا روان هستی ، امروز چرا جگر خون بودی ؟
من بی آن که پاسخ او را گفته باشم پرسیدم امشب در کوچه ی شما چه خبر است ؟ او گفت :
- امشب عروسی شراره است ، ملای جادو گر او را جادو کرد و امشب قرار است عروسی کند.
در این مدت دراز نام او را نمی دانستم حالا فهمیدم که شراره است ، او با نگاه های شرر بارش افسونم کرده بود ، او مرا افسون کرده بود و ملای جادو گر او را .
دیگر به حرف های هاشم توجه نکردم و سست و بی حال در حرکت شدم ، در را ه چند بار گپ های ملا در ذهنم تکرار شد که گفته بود : (( دروازه ی کسی ره سیل نکنین که گناه داره ))
من از آن روز تا به حال به دروازه ی کسی نگاه نمی کنم ، گناه داره ...
پایان
زمستان 1387 تالقان
سوژه ی این داستان را مدیون دوست خوبم زیوری ویژه هستم
هوا خیلی سرد بود، نمی دانم چه باعث شده بود که از شب قبل تا کنون دست پاچه و هیجان زده شده بودم ، مثل این بود که انتظار کسی را دارم ، افکارم پریشان و درهم و برهم بود تا این که پرده های ظلمت شب درید و چشمان مست سحر از پنجره یی که در مقابلم بود به سویم خندید و من در یک چشم زدن تمام لباس هایم را تبدیل کردم و آماده ی رفتن به دانشگاه شدم. دیری نپایید که خود را مقابل دروازه ی دانشگاه یافتم ، اما از ساعت خبرنبودم که چند صبح بود یکراست بدون توجه به طرف دروازه در حرکت شدم ، جز به خیالات و افکارم به چیز دیگر نمی اندیشیدم ، دستی به سینه ام خورد و گفت :
- برادر کجا می روی ؟
مثل این که با کوهی تصادف کرده باشم ، ایستادم و حرفی برای گفتن نداشتم ، برای لحظاتی زبانم لال شده بود . بار دیگر صدا به گوشم طنین انداز شد :
- برادر کجا می روی ؟
متوجه شدم که من مخاطب محافظ دروازه هستم.
گفتم می روم دانشگاه ؛ جوان پلیس اینبار با لحن تند کارت دخول دانشگاه را مطالبه کرد. دستم را به جیبم فرو بردم اما دیدم کارت فراموشم شده و با خود نیاورده ام.
من من کنان گفتم :
- ببخشید که امروز فراموشم شده
او کنجکاوانه به من خیره شد و چیزی نگفت. دوباره برگشتم تا بروم دنبال کارت، چند قدمی نرفته بودم که پلیس جوان دوباره صدایم زد و برایم اجازه ی ورود داد .
ساعت درسی هنوز آغاز نشده بود ، تعداد زیادی از دانشجویان در صحن دانشگاه در گوشه و کنار به گفتگو های خصوصی شان پرداخته بودند. من در هوای خود غرق بودم، بدون این که بفهمم به کجا می روم بازهم به قدم زدن در صحن دانشگاه ادامه دادم ، از جمع دانشجویان گذشتم و به کنار حوض آب دانشگاه رسیدم .
دیدم چوکی تنهاست و انتظار مرا می کشد ، به اطرافم نگاه کردم در چوکی های اطراف حوض کسان دیگر هم نشسته بودند ، مثل دیوانه ها به این و آن نگاه می کردم و چیزی نمی یافتم ، ناگهان کسی نظرم را به خود جلب کرد ، ازهمه سو دیده بریدم و نگاه هایم را به او متمرکز ساختم.
حرکات و کارهای او به نظرم عجیب می آمد ، او گاهی به سوی راست و گاهی هم به سوی چپ می دید و زمانی هم می خندید و به سیگار زدن ادامه می داد، باتحیر به او می نگریستم ، حالات چند لحظه قبل را فراموش کرده بودم.
او حواسش را متمرکز ساخت ، از زیر بغلش یک تابلوی کوچک را بیرون کشید و به آن چشم دوخت ، آنقدر مشتاقانه به تابلو می دید که گویی این اولین بار است که چیزی را می بیند ، باز می خندید و می خندید و بعد سکوت می کرد. برای لحظاتی چشمش را از تابلو برداشت و سرش را به سوی آسمان بلند کرد ، دیدم چند قطره اشک از چشمانش سرازیر شد و رخساره هایش را تر ساخت.
من که دلم سخت به تنگ شده بود از جا بلند شدم و خواستم به او نزدیک شده احوالش را بپرسم ، هنوز چند قدمی پیش نرفته بودم که پایم به چیزی بند شد ، دیدم لبه ی حوض بود که از سطح زمین کمی بلند تر اعمار شده بود. راهم را تغییر دادم تا به آن جوان برسم،یکبار متوجه شدم نه جوانی است و نه دانشجویان ، همه رفته بودند ، من بودم و رویا های پریشانم ، متوجه شدم که ساعت درسی هم تمام شده است ، علت پریشانی حواسم را هم ندانستم ، نادانسته دستم را به جیبم فرو کردم کاغذی به دستم خورد ، آن را بیرون کشیدم ، دیدم آخرین نامه ی گیتا بود که مرا با دنیای پر از غم و اشک تنها گذاشته و رفته بود به دیار باقی.
نتوانستم جلو اشک هایم را بگیرم ...
درختان آخرین برگ های شان را به دست باد می سپردند ، هوا کم کم توفانی می شد قطرات باران آهسته آهسته به شیشه می زد و سکوت خانه را درهم می شکست.
رامش لباس های گرمش را پوشید ، کلاه پشمی اش را به سر کرد و زود از خانه بیرون رفت. تا وقتی که او به دفتر کارش رسید لباس هایش همه تر شدند ، شهلا دقایق قبل از او بدان جا رسیده بود ، باران گیسوان زیبای او را شسته بود. با آمدن رامش لبان نازک او برای تبسم باز شد و چهره اش زیبا تر گردید ، تقریبن دو ساعت با هم صحبت کردند اما به نتیجه یی نرسیدند. رامش که دیگر حوصله اش سر آمده بود با دو دست به روی میز کوبید و گفت : پس تو چه می خواهی شهلا؟
- من دیگر چیزی نمی خواهم رامش ؛ فقط تو !
- پس چرا می خواهی جدا از پدر و مادرم زندگی کنم؟
- این که حرف بدی نیست ، می خواهم بیشتر راحت باشم.
- یعنی پدر و مادر من برای تو اسباب ناراحتی است ؟
بحث این دو به پایان نرسیده بود که مستخدم اجازه خواست که برود چون ساعت تعطیلی فرا رسیده بود ، شهلا و رامش با ذهن آشفته و نا آرام با هم خدا حافظی کردند و رفتند.
رامش به خانه اش داخل شد و یکراست رفت به اتاقش ، سیگارش را روشن کرد و به روی اتاق به قدم زدن پرداخت. به ذهنش رسید که باید به دوستش خالد زنگ بزند و با او مشوره کند. با ران هنوز هم می بارید و باد هم او را همراهی می کرد. گاهی قطرات آن با شیشه برخورد می کرد و آرامش خانه را برهم می زد.
دروازه به آهستگی باز شد و خالد وارد خانه شد.
- سلام رامش ! چه خبر است که باز ماتم زده خلوت نشین شدی ؟
- زنده باشی خالد جان بیا بشین گپ می زنیم ، اول بگو که نان شبه خوردی یانه ؟
- بلی رامش جان امشب لطیف دعوت کرده بود ، پس فردا قرار است مجلس عروسی اش برگزار شوه ، از ما خواست کمکش کنیم.
رامش ماجرای آشنایی اش را با شهلا از اول تا به آخر به او تعریف کرد و گفت حالا شهلا می خواهد برایش آپارتمان جدا بخرم.
خالد مکثی کرد ، زبانش بند بند شد و بریده بریده گفت:
- بهتر است از این وصلت صرف نظر کنی چون شهلا ...
رامش از بس که نا راحت شد خالد را با حرف هایش تنها گذاشت و رفت.
صبح آن روز مادرش در بیمارستان در نتیجه ی مریضی بستر شده بود و او از مادرش پرستاری می کرد. از عقب پنجره به بیرون خیره شده بود که تلفنش زنگ زد. دوستش فرهاد بود ، از او حواست هرچه زود تر به دانشگاه بیاید تا روی یک موضوع مهم با هم حرف بزنند.
رامش در فکر این که فرهاد چه می خواست بگوید ، هرچه زود تر خودش را به دانشگاه رساند.
فرهاد با دوستانش انتظار او را می کشیدند. او از دوستان دیگرش جدا شد و با رامش یکجا در صحن دانشگاه به قدم زدن پرداختند.
فرهاد به چهره ی رامش خیره شد و گفت :
- رامش تو هنوزهم پخته نشدی ، این دخترها شوهر نمی خواهند ، پول می خواهند ، تو پیش از این که انتخاب کنی باید شناخت داشته باشی ، شاید هم شهلا با کسان زیادی مثل تو قرار گذاشته باشد ، مه همصنفی اش هستم ، اوره خوب می شناسم بسیار پول دوست است. ها راستی او تصمیم داشت با کسی دگه ازدواج کنه تو چطو از ای موضوع خبر نداری؟
رامش دیگر نتوانست بیشتر از این بشنود ، یک بار متوجه شد که شهلا در پهلوی خالد از دروازه ی دانشگاه وارد شدند.
او راهش را چپ کرد و رفت نزد مادرش در بیمارستان.
- اگر امسال مثل پارسال شود باز چه خاد کدم؟
کامل این را گفت ، هیزم را به پشت خر بار کرد و در حرکت شد.
باد سردی به وزیدن آغاز کرده بود وابرهای سیاه این طرف و آنطرف می رفتند وبرای باریدن آماده گی می گرفتند.
فهیم نزدیک مادرش آمد و گفت :(( مادر جان ما و شما اگر چوب نداشته باشیم ده بخاری اَ لَو (آتش)کنیم خنک میخوریم مگم حیوانات و پرنده ها چه رقم می کنند؟))
مادرازبسکه به پرسش های او جواب گفته بود خسته شده بود، باز ناچار جواب داد: (( بچیم حیوانات وپرنده ها پشم دارند ، بال دارند ، ده زیر پشم و بال خود گرم می شوند.((
حرف های قدسیه تمام نشده بود که کامل بار هیزم را از پشت خر پایین کرد. و چشمان قدسیه را به سوی خود کشاند.
کامل خر را به طویله برد ، گرد و خاک شانه هایش را تکاند و وارد خانه شد.
- اگر امسال مثل پارسال شود باز چه خاد کدم؟
قدسیه ترموز و پیاله ی چای را پیش کامل گذاشت و گفت:
- اوره چه میکنی ، جای نداریم خدا انصاف بته قمندان قدیره ، چند روز پیش زنش همرایم جنگ کد که کالایشه درست نشستیم.
کامل به خاطری که بچۀ خوردشان ازاین حرف ها چیزی نفهمد گپ را دور داد و گفت:
- فهیم جان برو پشت کارت که دیرنشه.
او برس ها وصندوق رنگپالشی اش را برداشت ، جمپر پاره پاره اش را به تن کرد و از دروازه بیرون رفت.
سردی آهسته آهسته زیاد می شد و آماده گی های زمستان گرفته میشد. قوماندان صبور هیزم خانه را پُراز چوب ساخته بود و سنگ ذغال را هم زیاد خریده بود. پیش از همه از دود کش بخاری خانۀ او دود به هوا بلند بود و فرارسیدن زمستان را خبر میداد.
در یکی از شام ها که اولین برف زمستان دانه دانه از آسمان به زمین می نشست و بام های گلی را سپید ساخته بود ، قوماندان حیران بود مجلس عیشش را در کجا بگیرد. خیلی بی قرار بود ، با تک تک دروازه افکارش پاره شد و به طرف دروازه گام برداشت.
آمدن کَل فرید در این وقت شب اورا خوشحال کرد، او رفیق و همرازش بود. قوماندان ،کَل فرید را به داخل خانه دعوت کرد و خواست در مورد مجلس فرداشب از او مشوره بیگیرد.
کَل فرید دستی به سر طاسش کشید و گفت:
- هی قمندان صایب ، ده یگان گپ فکرت نمی رسه.
قوماندان چند چوب دیگر به بخاری انداخت وگفت چطور؟
- یک مزاحم ناقه (ناحق) ده خانیت نگاه کدی ، بکشش بروه پشت کارش ، ازاو به تو چه فایده اس؟
قوماندان اندکی به فکر فرو رفت ، گپ های نسرین به یادش آمد :(( قدیر خان ایطور وخت ته خوش تیرکنم که حیران شوی ، سر شب رقص ، باز پسان شبه خودت میفامی))
بی قراری قوماندان شدت گرفت ، حرف های کَل فرید را تأیید کرد و گفت فردا در اولین فرصت حساب کامل را یکطرفه می کنم.
کَل فرید لبخندی زد و مگس های سر کَلش را دور کرد.
ساعت 2 پس از چاشت کامل با زن و بچه اش در هوای سرد از خانۀ قوماندان بیرون کشیده شد. آن شب مجلس عیش ، رقص و عشق در خانۀ قوماندان تا نصف های شب ادامه داشت.
پایان
هر روز صبح وقتی شهر آهسته آهسته از مردم پر می شد ومغازه داران ودکان داران شروع به کار می کردند سر و کله ی قدوس قلندر هم پیدا می شد ونزدیک سماوار بابه خالدار بگو و بخند آغاز می گردید. قدوس با سر و وضع نامرتب ، موهای ژولیده و لباس های کثیف درگوشه ی تخت می نشست وعبور و مرور عابرین را تماشا می کرد. بعضی اوقات که شازیه به یادش می آمد با صدای بلند می خواند:
(( ای چشما از کی باشه
از بی بی شازیه جان اس
ای لب ها از کی باشه
از بی بی شازیه جان اس))
و بعد با دستش به روی زمین دو چشم بزرگ ترسیم می کرد و آن را بوسه می زد، بروت هایش خاک آلود می شد و شکل جالبی را به خود می گرفت گویی ازآسیاب آرد خارج شده باشد. عبور و مرور مردم تصویر او را برهم می زد و سر و صدایش را بالا می ساخت.
حرکات او برایم خیلی جالب بود. به این فکر بودم که چرا او همیشه از شازیه یاد می کند؟ این حرکات او چه معنا دارد؟
در جستجوی این بودم تا کسی را بیابم که برایم معلومات بدهد و پاسخ پرسش هایم را پیدا نمایم .قدوس قلندرگاهی می خندید ، گاهی گریه می کرد وگاهی هم اگر صدای سرودی را می شنید به رقص می آمد.
دقایقی به قلندر نگاه کردم و بعد راهی مکتب شدم ، چند قدمی راه نرفته بودم که موتری با سرعت از کنارم گذشت و خاک را به سرم باد نمود.
معلمان تاهنوز به صنف ها نرفته بودند. سر و صدای بچه ها دهلیزمکتب را پر کرده بود.
- استاد نمیایی ؟ بچا شوخی دارن .
صدای یکی از شاگردان افکارم را ازهم پاشید چون هنوزهم ذهنم به طرف قدوس قلندر بود. با اشاره ی سر برایش فهماندم که می آیم.
***
هوا آن قدر گرم بود که هرکس به سایه یی پناه می برد تا دقایقی از شرآفتاب سوزان در امان باشد.عرق از سر و رویم مثل باران جاری شده بود ، از چاه حویلی دلو آبی بالاکشیدم به سر و صورتم ریختم ، خودم را سرد کردم و رفتم دنبال قصه ی قدوس قلندر .
بابه خالدار یک چای سبز هیل دار در پیاله اش ریخته بود و درگوشه ی تخت سماوارش آرام خوابیده بود ، به نظر می رسید امروز مشتری ندارد چون در گرمی مردم بیشتر آب استفاده می کردند.
هرچه نظر کردم امروز از قدوس قلندر در آن دور وبر خبری نبود ، به هرترتیبی رفتم بالای تخت نشستم تا ازبابه خالدار در مورد قدوس قلندر چیزهایی بپرسم. حیران بودم او را چه گونه از خواب بیدار نمایم ؟ ! زود به ذهنم رسید و گفتم :
- بابه جان یک چای سبز بیار که تشنه شدیم .
- اوه معلم صایب تو کجا بودی که ده ای وخت روز پیدا شدی چطو اینجه آمدی ؟
- تو چایه بیار باز قصه می کنیم بابه جان!
بابه خالدارچای را پیش من گذاشت ، سماوارش را دوباره آب پرکرد و چند توته چوب در آن انداخت تا آتشش خاموش نشود ، بعد سرتخت مقابل من نشست. به صورتش نگاه کردم آدم روزگار دیده یی بود ، دو دندان پیش رویش افتاده بود ، یک خال بزرگ سیاه در یک گوشه ی بینی اش صورتش را بد نمود ساخته بود ، ازهمین خاطر او را بابه خالدار می گفتند.
بالآخره سرگپ را باز کردم و از اوخواستم در مورد قدوس قلندر برایم قصه کند . او همسایه ی قدوس بود ، او را می شناخت .
(( گوش کو بچیم ده پانزا سال پیش فامیل قدوس شان از ایران کوچ کده آمده بودن . نوید آغا پدر قدوس بیچاره همی یک بچه داشت ، زنش ( مادر قدوس ) ده ایران فوت کده بود. ما خوشحال شده بودیم که صاحب یک همسایه ی نو شدیم چون کسی پیش از اینا ده ای حویلی بود آدم خوب نبود همسایه ها از دستش به عذاب بودن ، قدوس تازه جوان شده بود. ایطور یک جوان کاکه بود که هرکس می دید دانش واز میماند. همی بیچاره قدوس همرای پدرش یکجا ده یک نجاری کار می کدن ، بسیار الماری های خوب جور می کدن ، دروازه خانه مره هم جور کدن ، مام نمی فامم چی شد، چند وقت ده ای شار نبودم رفته بودم که یگان جای غریبی کنم ، مگم چاره ی مه ده دگه جای هم نشد بالآخره آمدم ، باز یک روز همی قدوسه دیدم که همطور شده ، مه هم نفامیدم چرا ایطور شده ، دگه گپایشه مه خبر ندارم معلم صایب.))
من با اشتیاق فراوان به گپ های بابه خالدار گوش داده بودم ، اما او هم بالای آتشم آب ریخت و جواب قناعت بخش برایم نداد. از جایم برخاستم و در حرکت شدم ، با برخاستن من تعداد زیادی از مگس ها نیز پراگنده شدند.
نزدیکی های چاشت بود ، از نزدیک کافی کریم می گذشتم ، بوی پلو اشتهایم را تحریک کرد. دستم را در جیبم کردم ، دیدم 30 افغانی بیش نیست، پول یک خوراک نان را پوره نمی کند. ناچار راه خانه را در پیش گرفتم.
نزدیک خانه که رسیدم دیدم میرویس و صبور باهم تُشله بازی می کنند، با آمدن من آن ها گریختند به درون خانه، چون هروقت اگر من آن ها را در تُشله بازی گیرمی کردم گوش های شان را مالش می دادم. به یادم هست یک روز که نزدیکی های عصر بود در کوچه با بچه ها همین بازی را داشتیم که پدرم همرای ملای مسجد آمد و خوب جزای مان داد. این روز هم گذشت.
- پدر نالد از خودت ناموس نداری ، بی غیرت بی وجدان ، یکدفعه باش که آغایم بیایه دهنته پاره میکنه.
- او موش مرده ، سرمه تهمت می کنی ، خوارته بگو خوده پت کنه . مال ته هوش کو همسایه ره دزد نگی .
این سرو صدا باعث شد تا من به بیرون بروم و ببینم که گپ چیست.
طاهر و فضل همسایه های دورتر از ما باهم درگیرشده بودند ، طاهر می گفت فضل از سردیوار طرف خواهرش اشاره کرده ، اما فضل می گفت او تهمت میکنه.
من آن دو را آرام ساختم ومی خواستم دوباره برگردم به خانه که صدای تقریبن آشنایی مرا به سوی خود خواند.
- معلم صایب کجا میری ، همونجه باش که ببینمت.
- اوه نعمت جان توهستی ؟ مانده نباشی ، باز از دیروقتا میبنمت ، ده ایقدر و قتا کجا بودی ؟
- گپا زیاد است ده ای سر کوچه نمیشه ، بیا که بریم لب دریا ، همونجه هوای خوب است ، سبزه است ، قصه کنیم مزه میته.
آفتاب تصمیم داشت آهسته آهسته برود به استقبال شب ، شمالک های جانبخشی می وزید. در پهلوی دریا بستر کوچکی از سبزه های خود رو منظره زیبایی به دریا بخشیده بود. بانعمت یکجا رفتیم در گوشه یی نشستیم و متوجه این زیبایی دلپذیر شدیم. کودکان در لب دریا نشسته بودند و از ریگ خانه ی غچی می ساختند. آب دریا آن قدر زیاد نبود.
نعمت همصنفی دوران مکتب من بود، بعداز اینکه مکتب را خلاص کردیم ، دگر نفهمیدم کجا رفت ، اینک بعداز سه سال اورا می دیدم. از این جا و آن جا حرف زد و از گرفتاری هایش یاد کرد.
راستی او هم قدوس قلندر را می شناخت ، بالآخره گپ آمد سر قدوس . دیدم با یادکردن این موضوع چهره ی نعمت دگرگون شد و چشمانش به سوی دریا راه کشید. من او را دوباره به خود آوردم و خواستم اگر در این مورد چیزی می داند برایم قصه کند. ازته دل آه کشید از جایش برخاست رفت به طرف دریا کمی آب به رویش زد و آمد دوباره به جایش نشست.
از ظاهرش پیدا بود که یاد آوری این موضوع باعث ایجاد توفان در دلش شده است، چند قطره اشک از چشم هایش لغزید و با گلوی بغض کرده گفت :
- جمیل جان نزدیک شام است ، حالا بریم که ملا اذان میته .
- یا الله بریم .
آن شب خانمم کچالو قورمه با پلو پخته کرده بود، خوب شکم سیر خوردیم و دقایقی باهم شطرنج بازی کردیم. من فکر می کردم نعمت در مورد قلندر نمی خواهد چیزی بگوید. به پیاله اش چای ریختم و باز به یادش آوردم. او دید که من زیاد اصرار دارم ، ناچار شد تا این معمای ذهن مرا حل بسازد. مگس را از رویش دور کرد و رو به من گفت:
- نمی دانم از کجا شروع کنم، یاد آوری ای موضوع مره رنج میته ، ایطور احساس می کنم که مثل مه نامرد پیدا نمیشه،
- نعمت جان تو یک بارقصه کو ، باز مرد و نامرد مالوم میشه.
پس نعمت گفت :
آن روز باد دلپذیری می وزید، شازیه سبد خمیر را سر شانه اش گذاشته بود و به طرف نانوایی روان بود، موهایش از زیر چادرش بیرون شده بود و در دست باد پریشان می شد. دختر که جوان می شود مثل گلی که تازه بشکفد زیبا می شود، از پهلویش که گذشتم سستی و رخوت عجیبی تنم را فرا گرفت، دلم را به دل شیر بسته کردم و آهسته برایش گفتم : " شازیه جان تو کلان شدی ، چرا در سرکها روی لچ می گردی ؟ "
او لبخند زد و دیگر چیزی نگفت و به راهش ادامه داد، من به خاطری گفتم چادر بپوشد که تصمیم داشتم از او طلب گاری نمایم، اگر کسی به چشم بد به او می دید حسادت مرا برمی انگیخت.
روزها به همین منوال می گذشت و من هر روز بیشتر از پیش به شازیه علاقه مند می شدم ، به کارهایم کم تر رسیدگی می کردم، همه کارم شده بود دنبال کردن شازیه ، خودم هم نمی دانم چگونه گرفتار او شدم. چندبارتصمیم گرفتم تا دیرنشده باید به هرطریقی پیامم را برایش برسانم و برایش بگویم دوستش دارم ، اما جرئت نکردم از طرف دیگر اگر کسی در کوچه از این راز خبر می شد تشت رسوایی ما از بام می افتاد و کار دگر هم مشکل می شد. من در جستجوی یک فرصت مناسب بودم تا شازیه را از موضوع آگاه نمایم اما بی خبر از ازین که کسی دیگر درکمین است و او را از دستم می رباید.
پدر شازیه یک تعمیر نو آباد کرده بود، کارش تمام شده بود فقط نصب کلکین ها مانده بود . صدای تق تق چکش نجار هر روز از حویلی آن ها به گوش می رسید ، قدوس همرای پدرش کار نجاری خانه ها را به دوش داشتنند.
یک روز که ساعت از ده گذشته بود و هوا هم آن قدر گرم نبود من به منزل بالا برامدم و از پشت پنجره ی دهلیز به جستجوی شازیه پرداختم، چشمانم سرگردان ، این طرف و آن طرف او را می پالید. هرگاه دلم بهانه ی دیدار او را می گرفت می آمدم از پنجره ی منزل دوم به حویلی آن ها نگاه می کردم وشازیه را می دیدم که با گیسوان باز و موهای پاشان این طرف وآن طرف می رود و به دل من آتش می زند. اما آن روز با کمال نابا وری چیزی را دیدم که هرگز فراموشم نمی شود و هرگاه به یادم می آید درون قلبم آتش می گیرد و سرتاپایم را می سوزاند.
قدوس در لبه ی ارسی نشسته بود و چوب های کوچک را اره می کرد، در همین وقت شازیه با پیاله ی پر از آب به قدوس نزدیک شد، نمی دانم چگونه بگویم خلاف انتظار من ، قدوس پس از آن که کمی آب را نوشید بقیه اش را به یخن شازیه ریخت. او از جا تکان خورد اندکی دور رفت و بعد با عشوه ی خاص دوباره آمد تاپیاله را از دست قدوس بگیرد ، قدوس پیاله را پیش کرد تا او از دستش بگیرد اما با نیرنگ خاص پیاله را پس کشید و از مُچ شازیه محکم گرفت و برپشت دستش چند بوسه نثار کرد ، دستان سپید او در روشنی آفتاب می درخشیدند. پس از آن قدوس او را با خود به خانه ی دیگر برد و از چشمان من پنهان شدند. قوت وجود من تضعیف شد و دیگر تحمل دیدن نداشتم ، ندانستم چه شد.
ساعت یک پس ازچاشت بود که مادرم همراه با خواهر کوچکم بالای سرم نشسته بودند و خواهر کوچکم پاهایم را می مالید.
فردای آن روز که حالم کمی بهتر شد تصمیم گرفتم به هرصورتی باید ترتیب کار را بدهم و قدوس را از سر راهم بردارم ، رفتم چند تن از ولگردان و ستنگان کوچه را پیدا کردم برای هرکدام شان چرس خریدم و مقداری پول هم برای شان دادم و بعد گفتم باید قدوس در ظرف دو روز از کوچه ی ما گم شود. آن ها به من وعده سپردند که حتمن این کار را عملی خواهند کرد. من از اعتبار خوبی نزد آنان برخوردار بودم.
امروز من هم نمی دانم با قدوس چه کارکردند که این طور شد ، او یک هفته گم بود ، پس از پرس و پال زیاد او را از باغ حاجی اسلم پیدا کردند نزدیک مردن بود ، پدر موی سفیدش دو روز بعد از گم شدن قدوس سکته کرده بود. دارو دواهم فایده نکرد.
پدر شازیه هم به خاطر بدنامی حویلی را فروخت و از این شهر رفت. امروز من از نامرد ترین آدم ها هستم ، خودم را نمی بخشم ، می دانستم شازیه قدوس را دوست داشت و به من نمی رسید. من کاری کردم که او را برای همیش از دست دادم و زندگی یک انسان دیگر را نیز تباه کردم.
***
در آن لحظه آتش نفرت در وجود من شعله ور شده بود دلم می شد گلوی نعمت را بگیرم و دیگر نگذارم بیشتر از این بگوید چون تحمل شنیدن بیش از این را نداشتم ، دیدم او هم خیلی خسته و پشیمان است ، قطره های اشک از گوشه های چشم هایش آمده و در نیمه راه گونه هایش خشکیده و خوابش برده بود.
پایان
پاییز 1387
فقط سه روز به عید مانده بود، هرکس به کارخودش مشغول بود . کودکان بیشتر از دیگران خوشحال بودند، سروصدای آنان پیشا پیش کوچه را پرکرده بود و به روز های عید برای خود برنامه ریزی می کردند.
من اصلن دل خوشی نداشتم ، نه ازعید خبری داشتم ونه از برات. فقط به هشدار نامزدم متوجه بودم و بس. زمان بسیار به سرعت حرکت می کرد ودقیقه ها وثانیه ها را حریصانه می بلعید. عید نزدیک ونزدیک تر می شد.
رادیو را روشن کردم ، رادیو هم درمورد عید گپ می زد ، آهنگی از«سرآهنگ» را گذاشته بودند صدایش را کمی بلند کردم :
عید آمد و هرکس پی کار خویش است
می نازد اگر غنی اگر درویش است
او یار کتت کار دارم
یک لحظه گفتار دارم
یک زمان پیشم نشین ...
من گفتم شاعر این بیت شاید از حالت درویشان خبر نباشد که چنین می گوید چون در همسایه گی ما چند فامیل فقیر زندگی می کردند، آن گاه که کودکان دیگر به بازی وشادی می پرداختند وبا وسایل بازی شان برای دیگران فخر می فروختند ، پسران صوفی محمود موچی با پیراهن های چملک شده و کفش های پینه خورده آن هارا به نظاره می گرفتند ومأیوسانه دوباره به خانه بر می گشتند.
من هم حال کم تر از آنان نداشتم ، این نامزدی هم برایم بلای جان شده بود . مادرکلانم برایم گفته بود :((سگ که استخوانه میخوره بازفکر... میکنه ))
او راست می گفت . من پول نداشتم ولی شوق زن گرفتن کورم ساخته بود. بیادم آمد سال قبل وقتی درختان اکاسی گل کرده بود وعطر خوشش را به همه جا پراکنده بود ازکنار باغ قره بیگ می گذشتم که صدای قهقه ی خنده ی چند نازک اندام مرا به جایم میخکوب نمود وگوش هایم را سیخ کرد . ناچار زیر پایم سنگ گذاشتم وبالا شدم تا از لبه ی دیوار داخل باغ را ببینم . آه عجب چیزی دیدم ! اگر شما هم می بودید هوش ازسرتان کوچ می کرد دستم را به دندان گرفتم و هر چه شتابان خودم را رساندم به خانه . همه ماجرا را برای مادرم تعریف کردم ، از آن اندام ، ازآن چشمان ، ازآن ابروان به هم پیوسته و از آن زیبایی . بالاخره مادرم را راضی کردم وفرستادم برای خواستگاری ، خودم هم نمی دانم چطور این همه به زودی انجام پذیرفت ، نسترن دختر قیام زرگر با من نامزد شد .
یک مقدار پولی را که ثمره ی چند ساله ی کارم دریک شرکت بود خرج مراسم کردم وبعد به امید این که تاسال آینده شاید بتوانم با او عروسی کنم به کارم درهمان شرکت ادامه دادم ،چند روز بعد برایم تلیفون آمد که شرکت در اموال وارداتی اش نقص کرده وکارش هم تعطیل شده ، درمانده وبیچاره تا هنوز سرگردان هستم.
یک روز پیش خسرم هم به پدرم گفته اگر تا یک ماه آینده عروسی نسترن را بر پا نکند او را به کسی دیگری نامزد می کند . ازسوی دیگر نسترن هم پیغام فرستاده بود که تا شب عید برایش عیدی ببرم وگرنه او هم گپ پدرش را قبول خواهد کرد .درین مدت با وجودی که خیلی به نسترن علاقه مند بودم فقط یکبار موفق شده بودم او را در زیر بالاخانه ببینم و بسیار به سختی یک بوسه بگیرم .
خیالات گوناگونی ذهنم را آزار می داد، فکر می کردم کسی را که خیلی دوستش دارم شاید از دست بدهم ، هشدار های پیاپی نسترن و پدرش هنوز هم ناقوس ذهنم را به صدا در می آورد . باخود گفتم من هم عجب خری هستم به کسی دل بستم که او بیشتر از من به پول ، زیورات ، فیشن و لباس علاقه مند است ، باز گفتم خو سودای دل است . زمان باز به دقایق و ثانیه ها سرعت بخشیده بود ، شاید فردا عید باشد و بعد از عید برای من ماتم ، هر چه بادا باد یا آبی یا للمی ...
پایان
از چهره ی شمس الدین معلوم می شد که غم ناپیدایی از درون او را می آزارد. آن گاه که به خلوت خود پناه می برد بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر می شد و گونه های لاغرش را تر می ساخت. وقتی کمی دلش را خالی می کرد باز در انتظار روز دیگر غرق خیالات گوناگونی می شد. یک ماه می شد که بچه ی یک ساله اش را دراثر سرما از دست داده بود. یاد او آرامش نمی گذاشت ، بچه اش تازه خندیدن را آموخته بود ، یگان وقت که شمس الدین ناراحت می بود شوخی های او افکار پریشانش را دور می کرد.
وقتی فاضله کارهای خانه را تمام کرد آمد و نزدیک شمس الدین نشست ، هردو سکوت کرده بودند ، صدای وز وز یگان مگس به خوبی شنیده می شد. او چیزی نگفت پای مصنوعی اش را به پای قطع شده اش بست، دستمالش را به شانه انداخت عصایش را گرفت و از پله پایین شد. چند ماکیان که مصروف چیدن دانه ها بودند از آن جا دور شدند.
اواخر ماه حوت بود ، برف ها دیگر تاب مقاومت نداشتند هوا آن قدر خنک نبود ، محیط کم کم آمدن بهار را استقبال می کرد، شمس الدین پای راستش را در اثر انفجار ماین از دست داده بود. با وجودی که سختی های زیادی دیده بود اما از تلاش دست بردار نبود و بدون خستگی ، با دشواری ها مقابله می کرد، یگانه موضوعی که همیشه او را آزار می داد ، طرز برخورد و نگرش مردم نسبت به حالت او بود ، در کوچه به نام لنگ شمس الدین مشهور بود ، او بارها به ملای مسجد گفته بود که مردم را بفهماند که معلولین را به نام های خراب صدا نکنند اما کو گوشی که این صدا را بشنود و به آن لبیک گوید.
یک روز به خاطر همین موضوع با یکی از همسایه ها در گیر شده بود . آن روز باران می بارید و سرک ها مملو از گل و لای شده بود، شمس الدین می خواست از جوی خیز کند که افتید و لباسش چتل شد ، آن طرف تر قیوم دلال و چند تن دیگر بلند بلند خندیدند و گفتند:
- او لنگ شپتنگ راه رفته نمیتانی چرا از خانیت بیرون میشی؟
شمس الدین دیگر چیزی نگفته بود و باعصایش محکم به دهن قیوم زده بود ، او درحالی که دهن و دماغش پراز خون شده بود ازیخن شمس الدین گرفته و تا دامنش را پاره نموده بود ، بعد با میانجی گری چند موی سفید همان کوچه دعوا خاموش شده بود.
شمس الدین حیران بود که چرا مردم او را متهم به ناتوانی می کنند در حالیکه بسیاری کارها را به تنهایی خود انجام می داد .
صدای یکی از مشتریان شمس الدین را به خود آورد:
- لا لا دو پاو انار طول کو!
او در پایان رسته ی حلبی سازی دکان میوه فروشی داشت ، از عاید آن شکم خود و زنش را سیر می کرد.
***
تاریکی آهسته آهسته روشنی روز را نابود می ساخت و مهتاب چهره ی زیبای خود را نمایان می کرد. فاضله شیشه ی اریکین را با تف دهنش ترساخت و بعد با پارچه یی چند بار پاکش کرد، اریکین را شور داد تا بفهمد که تیل دارد یانه بعد پلته اش را با گوگرد روشن نمود و منتظر ماند تا شمس الدین بیاید. از وقتی که بچه اش را از دست داده بود خیلی تکیده و لاغر شده بود ، چون عاطفه ی مادری هر از گاهی دل او را به درد می آورد و او ناچار می شد با ریختن اشک دلش را خالی نماید و با این حرف بابایش خودش را تسلی دهد : (( یک روز نی یک روز ماهم نابود میشیم فاضله جان ، وقتی کلان شوی باز می فامی ، هیچ وقت پشت مرده گریه نکنی ، چیزی که خدا تقدیر کده باشد همو چیز میشه.))
به دیوار نگریست که عکس پسرش در روشنی خیره ی چراغ به او لبخند می زند.
شمس الدین هنوز هم نیامده بود، ترس و دلهره هر لحظه در دل فاضله بیشتر می شد ، با صدای تک تک دروازه اندکی حالش تغییر کرد ، چراغ را به لب تاق گذاشت و رفت تا دروازه را باز کند ، هوا هنوز آنقدر ها تاریک نشده بود ، می شد چهره را تشخیص داد، مهتاب هم روشنی اندکی به زمین پاشیده بود. فقط سه روز به حمل مانده بود.
فاضله بدون اینکه بپرسد کیست، دروازه را بازکرد ، چون او انتظار آمدن شوهرش را داشت اما بی خبر از آن که گرگی در کمین نشسته بود. با باز شدن دروازه دو مردی که سر و صورت شان را با دستمال پیچانیده بودند به عجله وارد حویلی شدند و دروازه را از عقب بسته کردند.
فاضله دست و پاچه شده بود ، حیران بود چه خبر است و این ها برای چه به این جا آمده اند ، دست ها و پاهایش سستی می کردند نزدیک بود از ترس بی هوش شود و به زمین بیافتد که یکی از این مردان چنگ انداخت دهانش را با دستمالی بسته کرد و دیگرش پیراهنش را درید و پاهایش را محکم بست و به خانه منتقلش کردند. لحظاتی نگذشته بود که آن دو بی رحمانه به فاضله تجاوز کردند و به عجله آنجا را ترک گفتند. تیل چراغ آهسته آهسته کم می شد وپلته اش پت پت می کرد. فاضله بی هوش به روی اتاق افتیده بود و عکس پسرش ، هنوز هم بی خبر از حال مادر با همان لبخند همیشگی اش در روشنی خیره ی چراغ معلوم می شد .
لحظه ها به کندی می گذشت.
شمس الدین با غلام گل کود فروش هنوز هم درهوتل قادر کلته گرم گفت وگو بود ، چایی را که چند دقیقه پیش به پیاله اش ریخته بود سرد شده بود ، یکبار متوجه شد که ساعت از 8 شب گذشته و خانمش در خانه تنهاست. عصایش را برداشت و در حال حرکت به غلام گل گفت :
- دگه گپا باشه به فردا .
غلام گل مثل این که تیرش به هدف خورده باشد لبخندی رضایتمندانه یی زد و قوطی نصوارش را از جیبش بیرون آورد چندبار به پشت آن زد و بعد مقداری از آن را زیر زبانش گذاشت و از آنجا دور شد. این انتقامی بود که از چند سال پیش در دل غلام گل غوره کرده بود.
آن وقت فاضله تازه جوان شده بود و با زیبایی فوق العاده اش خریدارانی زیادی داشت ، وقتی غلام گل در باغ منصور خان سر راه اورا گرفته بود او به رویش تف انداخته و گفته بود : (( مه هر قمار باز بی سرو پاره نمی گیرم ، سگ پاچه گیر.))
و غلام گل بر افروخته شده و گفته بود : (( اگر زنده بودم باز روز روشنه سرت تاریک خاد کدم فامیدی ؟ آش مردا دیر پخته میشه))
غلام گل از چند روز قبل طرح این برنامه را ریخته بود ، او به کامران و نوروز از بچه های نوآباد پول داده بود تا بر خانم شمس الدین تجاوز نمایند و انتقامش را بیگیرند.
شام همان روز هنگامی که شمس الدین از دکانش به سوی خانه روان بود غلام گل از وی دعوت کرده بود تا بیاید اندکی در باره ی یگان کار و بار که عاید بیشتر داشته باشد تصمیم بیگیرند. او هم که در حالت بد اقتصادی به سرمی برد این حرف غلام گل را پذیرفته بود و تقریبن دوساعت تمام با هم در این باره گپ زدند.
غلام گل با استفاده از فرصت پلانش را عملی ساخته بود و به این ترتیب انتقامش را از فاضله گرفته بود.
***
آبروی شمس الدین در محل ریخته بود ، وقتی در راه باکسی روبرو می شد توان نگاه کردن به چشم های جانب مقابل را نداشت. چند بار به حکومت عارض شده بود مگر نداشتن پول به منظور بر رسی قضیه اش تا هنوز کاری را به پیش نبرده بود.
فاضله روز ها را در گوشه ی تنهایی و خلوت با عکس فرزندش به آخر می رساند و گاه گاهی با چشم اشک آلود و گلوی بغض کرده به عکس متبسم وی می گفت : (( اگر تو زنده می بودی حالا مادرت را این قدر بیچاره نمی ساختند ...))
و بی اختیار سیل اشک از چشم هایش جاری می شد...
پایان
تعداد زیادی از زنبور ها به جانش حمله ور شده بودند ، سر و رویش پندیده بود. چشمانش معلوم نمی شد، قبرستان کهنه را پشت سر گذاشت و وارد آبادی شد ، دو روز می شد که نان به دهن نزده بود ، دست و پایش می لرزید، نفس زنان خود را به زیر سایه ی درخت چنار رساند و به آن تکیه داد ، بی اختیار به زمین نشست ، به گونه یی که درخت پشتش را خراشید. قدرت حرف زدن را نداشت. صدای تک تکه ی آسیاب ذهنش را آرامش می بخشید اما گرسنگی هر لحظه بر او چیره می شد.
اختر آسیابان از آسیاب با بوجی پر از آرد خارج شد ، به جز دو چشمش همه جایش سفید بود. بروت هایش در حالی که سیاه بود زیر آرد سفید معلوم می شدند. بوجی آرد را به پشت مرکب بار نمود و می خواست دو باره وارد آسیاب شود که صدای نالشی حزین او را به سوی خود خواند. به عقب نگریست تازه جوانی با لباس کهنه و چپلک های پینه خورده و پاره پاره ، سست و بی حال در کنار درخت افتاده است.
آسیابان که مرد سالخورده و گرم و سرد روزگار چشیده یی بود ، از ظاهر جوان دریافت که راه درازی را پیموده و گرسنگی او را از پای در آورده است ، لحظاتی نگذشته بود که شفیق پسر آسیابان با غوری پلو سر رسید. پلو را در دستر خوان چرکی پیچیده بود ، بینی اش عرق کرده بود مثل بخاری که در سرپوش دیگ جمع می شود. با گوشه ی دامنش عرق بینی اش را پاک کرد و وارد آسیاب شد.
رحم خدا جام آب را از دست پسر آسیابان گرفت و با حرص و ولع در یک نفس سرکشید. آن سو تر زیر سایه ی درخت غوری پلو با آسیابان انتظار او را می کشید.
بعد از این که شکمش سیر شد و اندکی سر حال گردید از آسیابان تشکری کرد و دوباره راهی مقصد نامعلومش گردید، نزدیکی های شام به شهر رسید ، صدای الله اکبر از منابر مساجد بلند بود ، رحم خدا کلاه خاک پرش را تکاند وضو کرد و داخل مسجد شد.
نماز گزاران یکی پی دیگر مسجد را ترک کردند فقط رحم خدا و چند تن دیگر کسی نمانده بود. حیران بود امشب کجا برود و دروازه ی کی را بکوبد تا برایش لقمه نانی بدهد ، غرق همین افکار بود که یکی صدایش زد:
- چرا چرت می زنی جوان؟ بیا که نان تیار است.
رحم خدا چیزی نگفت و با ملای مسجد به دور دسترخوان نشست. وقتی غذا تمام شد خدا را شکرد کرد و رو به ملا گفت :
- خداخیرت بته ملا صایب، ده ای وخت ایطور ملا کم پیدا میشه که شکم یک فقیره سیر کنه ، بزرگا می گفتند : " شکم ملا تغارۀ خدا"
مثل این که این حرف سر ملا بد خورده باشد چیزی نگفت و مسافر را تنها گذاشت و رفت.
با آنکه هوا روشن شده بود صدای بانگ خروس ها هنوز هم ادامه داشت، رحم خدا با عجله از جایش برخاست، چند بار چشم هایش را مالید ، کلاهش را به سرش گذاشت و زود زود به طرف چوک شهر درحرکت شد.
تعداد زیادی با وسایل کارشان انتظار داشتند تاکسی بیاید و آن ها را ببرد به کار، رحم خدا که تازه به این جمع پیوسته بود بیشتراز دیگران درتلاش بود تا برای خود کاری دست وپا کند.
- هرکاری باشه میکنم کاکا ، تو یکدفعه مره همرای خود ببر باز سیل کو کاره !
رحم خدا این جملات را با لابه و زاری به طرف کسی می گفت که در داخل موتر مفشن نشسته و هرلحظه موهایش را مرتب می کرد.
او به گپ های رحم خدا توجه نکرد ، کسی دیگری را به پشت موترش نشاند و با حرکت موتر ، خاک به هوا بلند شد.
ساعت 7 صبح را نشان میداد ، بازارکاریگران آهسته آهسته سست می شد . رحم خدا تا هنوز نتوانسته بود کاری پیدا کند، دراین فکر بود این صبح بازشکم او را کی سیر خواهد کرد؟
رفت گوشه یی نشست و عبور و مرور مردم سرگردان را به تماشا گرفت ، به یادش آمد مادرش یگان وقت که مصروف کار می بود پیش خود زمزمه می کرد : « شمالک میزنه با برگ گندم مسافری می کنم ده ملک مردم »
رحم خدا چند بار این بیت را زمزمه کرد و دلش به حال خودش سوخت. از وقتی که پدر ومادرش مرده بودند و او در خانه ی کامل خان گاو زنبور مزدوری می کرد روز خوشی ندیده بود ، هر صبح طویله ی اسپ ها را پاک می کرد ، به آنها خوراک می داد و بعد از تمام شدن کارهای روزانه تا نصف های شب دست و پای خان را مالش می داد. وقتی که اورا راحت خواب می برد خودش در گوشه ی اتاق نم دار تحویل خانه خسته و کوفته دقایقی آرام می کرد.
بالآخره یک روز به خاطر این که کفش های خان را ناپاک گذاشته بود بدون این که معاشش را بگیرد متهم به تنبلی شده و از خانه ی کامل خان رانده شده بود . یک ماه از آن روز می گذشت و او هنوز هم حیران و نالان این طرف و آن طرف سرگردان بود.
افکارش در گیر و دار این خاطرات تلخ بود که یکی صدایش کرد:
- یک کمی سودا دارم تا خانه نمی بری؟
مثل این که به تشنه یی آب رسیده باشد با عجله از جایش برخاست ، کلاهش را مرتب کرد و گفت:
- بلی میبرم کجاست؟
رحم خدا بوجی را به پشتش بار کرد و به عقب مرد میان سال به راه افتاد.
پایان
یک گیلاس آب را به عجله سرکشیدم و از مادرم خواستم یک گیلاسی دیگر هم برایم بدهد. خیلی تشنه بودم ، تقریبن نیم ساعت راه پیاده پیموده بودم ، اندکی خستگی ام رفع شد منتظر ماندم تا رووف هم بیاید.
عرق پیراهنم را تر ساخته بود . می خواستم لباسم را تبدیل نمایم که دروازه تک تک شد:
- اجازه است رحیم جان ؟
- بیا بیا رووف جان کسی نیست غیراز مادر.
من در زندگی فقط یک دوست داشتم ، آن هم پسر مامایم رووف بود ، او مرا خیلی کمک می کرد حتا در آن روزها که پول نداشتم او دستگیری ام کرد تا دوره ی مکتب را به پایان برسانم و شامل دانشگاه شوم ، اکنون که ثمره ی زحمات خودم و همکاری های رووف را می چشیدم خیلی احساس راحتی می کردم.
مردم قریه داکتر رحیم صدایم می کردند. به من بسیاراحترام داشتند . وقتی بیماران شان را به معالجه می آوردند بی تحفه و سوغات نمی آمدند.
رووف یک شب را نزد من گذراند و فردای آن روز تصمیم گرفت که برود ، او تایک سال دیگر از دانشکده ی اقتصاد فارغ می شد، در آغوشم فشردمش رویش را بوسیدم و خداحافظی کرد و رفت. در وقت رفتن با شوخی برایم گفت:
- فکرت باشه رحیم جان ، دگه دفعه که آمدم باز شیرینیته بخوریم.
من هم تبسم کردم و برایش وعده سپردم .
ساعات بین شام وعصر بود، مادرم نمازش را که تمام کرد ، دعایش را خواند و بلند تر به اندازه یی که من بفهمم اضافه کرد: (( خدا بچیمه به مراد برسانه ))
من خواستم حرف دلش را بدانم با شوخی پرسیدم :
- مادر چرا ایقدر ده فکر بچیت استی ؟
چادرش را منظم کرد و گفت:
- جان مادر چطو ده فکر تو نباشم ، پدر خدا بیامرزت ماره تنها ماند و رفت ، مه ده ای دنیا غیراز تو دگه کسی ره ندارم
- خو زنده باشی مادر جان ، خدا ترام صحت داشته باشه .
رادیو را روشن کردم تا به خبرها گوش بدهم اما بطری اش تمام شده بود، به دیوار کاهگلی تکیه دادم دستانم را به پشت سرم قلاب کردم و به فکر حرف های چند لحظه قبل مادرم افتادم ، به شکلی از اشکال به من می فهماند که درس خواندن را تمام کرده ام و باید زن داشته باشم ، اولاد داشته باشم و تشکیل زندگی بدهم.
چند سال قبل را به یاد آوردم ، عجب شبی بود ! عجب تصادف شگفت انگیزی! هرکس به گونه یی مصروف بود ، آمادگی ها از قبل گرفته شده بود آسمان هم آن شب خوشحال بود و ستاره گان و ماه به نظاره ی مجلس ما ایستاده بودند.
کاکا ستار مرتب با دوسطل از چاه آب می آورد و چای دم می کرد ، دود بخاری گوشه ی حویلی را خفقان آور ساخته بود ، نوید پسرکاکایم لباس به اصطلاح مود روز به تن داشت سر هرکس تیم می داد و اکت و پوز می کرد . برادر شاه بود. یکبار دست هایش را به چشم هایش مالید و رو به کاکا ستار گفت :
- چی می کنی او لوده ؟ چشم ماره کور کدی ، آتش بخاری ره درست بل کو !
مهمانان یگان یگان داخل حویلی می شدند ، هرگز این طور عروسی با شکوه در محل ما برپا نشده بود . وقتی هرکس داخل می شد و این همه زرق و برق را می دید دهانش باز می ماند، عروسی انور نواسه ی کاکایم بود .
محل برگزاری به دوبخش تقسیم شده بود : زنانه و مردانه ، من بیشتر در بخش زنانه اربابی می کردم چون هوای زن گرفتن به سرم زده بود.
وای عجب این مهمانان چه لباس هایی پوشیده بودند، یکی را می دیدی شانه اش لچ است ، دیگری دستان سفیدش را تا آرنج به مردم می نمایاند و یگان دختر چاک پیرهنش معلوم می شد . اولین بار بود چنین چیز هایی را می دیدم ، در اول کمی شرمیدم اما بعدن شرم جرأت یافتم، دو چشم داشتم دو چشم دیگر هم قرض کردم ، چهار چشمه نگاه می کردم ، کُل شان سرخی و سفیده را در روی شان پر کرده بودند مگم یکی شان مقبول نبود. دهانم باز مانده بود به این وآن نگاه می کردم که نوید با شانه تیله ام داد:
- چی می کنی بچه ی کاکا مثلی که کدام تاره زیر چشم کدی ؟
برای این که نوید از راز من نفهمد گفتم :
- نی نوید جان مادرمه می پالم .
- خو فکرت باشه ، میده بچا ( اطفال ) داخل نشن مه رفتم.
وقت توزیع نان فرارسیده بود ، من به بهانه ی توزیع نان به زنان در جستجوی شخص مورد نظرم بودم ، بعضی دختر های مست و شوخ شانه ی شان را به شانه ام می زدند و تعادلم برهم می خورد. نزدیک بود چند غوری پلو از دستم چپه شود مگم نشد .
دسته ی موزیک کارشان را آغاز کردند و با نواختن و خواندن ، چند دختر که لباس های چسب بر تن داشتند وارد میدان شدند ، وقتی می رقصیدند پستان های شان تکان می خورد.
به می ساز قطغن میده میده پای بزن
دست و پایت نشکنه قندول نازک بدن
آن شب خیلی چشم پاره شده بودم ، خوب چه کنم دگر که زن گیر بودم باید زن می پالیدم آن هم زن زیبا. مجلس گرم شده بود و هنوزهم یکی به دل من پیدا نشده بود.
زن کاکایم که موهایش را روی شانه هایش ریخته بود و پشت چشم هایش را کبود کرده بود خیلی بدنمود معلوم می شد. عرق از گوشه ی صورتش که با سفیده سفید شده بود خط باریکی ایجاد کرده بود ، با طرز آمرانه به طرفم صدا زد:
- چی می کنی رحیم ؟ زن های مردمه سیل داری ، برو چند پیاله بیار که به مهمانا چای بتم .
پشت کله ام را خاریدم و گفتم چشم .
می خواستم با پتنوس چای از پله بالا بروم که شانه ی کسی با من تصادم کرد، صدای شکستن پیاله ها همگی را متوجه ساخت ، صورت او زیر موهایش پنهان شده بود ، من خجالت زده نگاه می کردم که یکبار سرش را بلند کرد ، دیگر نفهمیدم چه شد ، دلم لرزید و احساس کردم که دیگر توان ایستادن را ندارم ، با عجله خود را به خانه رسانیدم .
باورم نمی شد در میان این همه نا زیباها چنین زیبایی وجود داشته باشد، آرایش هم نکرده بود که زیبا شود، خودش خدایی زیبا بود ، چشم های کلان کلان مثل کاسه ی پلخمان ، لبان نازک ، ابروان به هم پیوسته ، بینی باریک و بلند . نمی دانم از کجایش بگویم ، عطر موهایش هنوز هم دماغم را نوازش می داد . دیگر طاقت نداشتم آنجا باشم ، رفتم خانه و تا به صبح با خیال او هم آغوش بودم.
یک روز پس از آنکه صبور عروسش را به خانه برد و مراسم خاتمه یافت ، من تصمیم گرفتم به هرترتیبی که می شود آن نازنین را پیدا کنم و مادرم را بفرستم برای خواستگاری ، بعد از جستجوی زیاد دریافتم که او تهمینه دختر ارباب ظاهر است.
چند تن از بزرگان را فرستادم خواستگاری ، پس از چندین بار شنیدن جواب رد بالآخره دلیل آوردند که تهمینه می گوید او کسی را شوهر خواهد کرد که داکتر باشد .
همین بود که من دیگر چیزی گفته نتوانستم ، فقط برایش پیغام فرستادم که تا داکتر نشوم دیگر به سراغش نخواهم آمد . او هم قبول کرد .
سال های زیادی را با مشقت در دوران تحصیل سپری کردم ، خیلی زحمت کشیدم تا آرزوی او را برآورده سازم. در روز های گرم تابستان پس از فراغت از درس می رفتم در یک کارگاه کار می کردم تا خرج و مصارف روزمره ام را پیدا کنم.
اما امروز که من داکتر شده ام دو سال از عروسی او می گذرد ، یک طفلک نازنین و مقبول مثل خودش در بغل دارد . او برایم دروغ گفت.
پایان
تابستان 1387 شهر تالقان
مهمان خانه ی قوماندان محمود که تقریبن شش متر طول داشت در این تازگی ها رنگمالی شده بود . سقف آن با قندیل های رنگارنگ تزیین یافته بود. حفیظ کرگوش چند دوشک را در پهلوی دوشک های دیگر هموار کرد و رفت دنبال کارهای نا تمامش ، چون قرار بود امشب باز تعداد زیادی مجلس داشته باشند.
معلوم می شد قوماندان محمود بیشتر از پیش آمادگی گرفته است ، امشب علاوه از دیگران ، چند مهمان خاص هم داشت که از ولایت همجوار آمده بودند. او ساعاتی پیش از شام سر و وضع بچه به اصطلاح نقل مجلس را آراسته بود .
- اوبچه فکرته بیگی امشو(امشب) ماره پیش میمانا (مهمانا) کم نیاری !
قند آغا مصروف شانه زدن موهایش بود که متوجه حرف قوماندان شد ، با اشاره به قوماندان اطمینان داد که اطاعت می شود.
ساعت 7 شام را نشان می داد وقتی نماز گزاران از نماز برمی گشتند سر و کله مهمانان یگان یگان پیدا می شدند، دسته ی ساز هم با وسایل شان وارد مهمان خانه شدند.
قوماندان محمود که در نزدیک دروازه به پذیرایی از مهمان هایش ایستاده بود ، در وقت وارد شدن گروه دمبوره نوازان به آنان گفت :
- اندیوالا خوش آمدین ، خدا کنه دمبورای تان به سُر باشه .
- بی غم باش قوماندان محمود ایطور مجلس کنیم که ده عمرت ندیده باشی .
- خو زنده باشین ، بفرمایین داخل.
من آن شب خیلی نارا حت بودم ، در جستجوی این بودم که بدانم چرا این مردم بچه بازی می کنند ، چرا این پسر بچه ی مقبول مجبور به تن فروشی شده است و صدها چرا های دیگر ذهنم را می آزرد ، وقتی از یگان کس به خصوص از بچه بازان دراین مورد می پرسیدم می گفتند : (( تو چی میفامی معلم ناصر ، مزه ره ندیدی ، بچه بازی دگه لذت داره ))
در دنیای خودم غرق بودم که صدای دمبوره مرا بخود آورد. دمبوره نواز مرد میانه سالی بود ، چشم راستش کمی عیب داشت وبه سرش هم لنگی نصواری بسته بود. عرق سر و رویش را پاک نمود و دوباره پنجه هایش برروی تار دنبوره به حرکت آمدند . قوماندان محمود صدا کرد :
- کجاشدی تبله ؟
- آماده هستم قمندان!
صدای دمبوره نواز بلند شد که می خواند : (( نازک اندامی که چادر از رخش بالاکند روز امروز جهان را محشر فردا کند ))
حاضران مجلس با کف زدن ها و سر و صدای شان آن ها را تشویق می نمودند. میدان به اصطلاح آهسته آهسته گرم می شد. و بچه بیریش باید می آمد. دقایقی نگذشته بود که صدای شرنگ شرنگ زنگ های بسته شده درپای بچه ، توجه همه را به خود جلب کرد.
قوماندان محمود که کلان بچه بازها وصاحب بچه بود ، از جایش برخاست ، بر پای بچه بوسه زد و دوباره برجایش نشست. بچه قندآغا نام داشت ، قندک صدایش می کردند.
قندک لباس زنانه برتن کرده بود ، بادارش خیلی آراسته بودش ، موهایش را شور داد ، چرخی زد و شروع کرد به رقصیدن .
دراین میان یگانه کسی که از بچه بازی خوشش نمی آمد من بودم ، راستش من در تار رفاقت بند مانده بودم ، یکی از دوستان قدیمی من رجب گل هم بچه باز بود . من به وسیله ی او بدین جا دعوت شده بودم . به هرترتیبی می خواستم بدانم چرا چنین چیزی وجود دارد؟ اگراین یک عشق است ، خاک برسر این عشق .
- معلم صایب ده چه چرت استی ، دگه چای میخوری ؟
صدای حفیظ کرگوش افکارم را ازهم پاشید. به او اشاره کردم که یک پیاله چای دیگر هم بریزد. حفیظ کرگوش سال ها بود که خدمتکار قوماندان محمود بود. درست شنیده نمی توانست به همین خاطر کر گوش صدایش می کردند. او بیچاره هم حیران بود با چه آدم هایی گیر افتاده . چاینک چای را در پیاله های مهمانان خالی کرد و رفت. قوماندان اجازه نمی داد که در مجلس بنشیند.
آن شب تا حوالی ساعت های 2 شب چند بیریش بچه ی مقبول به نوبت رقصیدند و باداران شان را لذت بخشیدند. پس از آن بساط قمار هموار شد و تا سپیده های صبح که مرغ ها بانگ برآوردند این بزم ادامه داشت. من در گوشه ی اتاق آرام استراحت بودم و به حماقت های مردان این مجلس می اندیشیدم.
فردای آن روز خیلی خسته بودم ، چون هیچ شبی به این اندازه بیدار نبودم ، حیران بودم امروز به شاگردانم چگونه درس بدهم .
رفتم حمام کمی آب سرد سرم ریختم، پس از این که حالم بهتر شد راهی مکتب شدم . ماجرای شب هنوز هم به ذهنم بود. وقتی نوجوانان دیگر را می دیدم با چه علاقه یی به طرف مکتب روان هستند به آن پسرک های که طعمه ی چهار انسان اوباش شده بودند حسرت می خوردم ، بازهم آن چرا ها به ذهنم هجوم می آوردند. آن روز را با حالت سرگیچی سپری کردم .
یک ماه بعد رفتم سراغ همان دوستم که قبلن گفتم. روشنی آفتاب تازه از پشت کوه ها سر زده بود. هوای آن روز خیلی دلپذیر شده بود. نزدیک در وازه ی رجب گل یک سگ خوابیده بود ، پیش نرفتم . از سگ ترسیدم ، سنگ کوچکی برداشتم به طرفش پرتاب کردم ، از جایش برخاست خودش را تکاند چند بار به طرفم عو عو کرد و داخل شد به حویلی. می خواستم دروازه را تک تک نمایم که رجب خودش آمد.
- اوه معلم ناصر سلام ، ده ای گل صبح کجا بودی ، چطو طرف ما آمدی؟
- زنده باشی رجب گل ، همطو چکر آمدم ، گفتم باش خبرته بگیرم که باز گله نکنی .
عطر گل های مرسل فضای حویلی رجب گل را پرکرده بود ، گرچند رجب گل یک بچه باز بود اما طبیعت را خیلی دوست داشت ، از سلیقه ی خوبی برخوردار بود ، حویلی اش را با درختان سبز و گل های رنگا رنگ زیبا ساخته بود.
آن صبح رجب گل قیماق چای آماده ساخت و تخم مرغ هم پخته بود. چای صبح را با اشتهای خوب همان جا خوردیم و بعد تصمیم گرفتیم با رجب گل یکجا برویم خانه ی قندآغا (قندک ) . در راه چند بار رجب مرا از این تصمیم منصرف ساخت اما بازهم قبول نکردم و اصرار داشتم هرطوری شده باید قند آغا را نجات بدهم با آن که تعدادی دیگری هم دراین دام گیر افتاده بودند.
سر زمین های گندم زار به راه افتادیم . در نیمه ی راه متوجه شدم دختری صورتش را با چادری پوشانده طناب گاوی به دست دارد و می خواهد آن را ببرد به چرا . فقط دو چشمش نمایان بود ، عجب چشمانی! هرکس می دید در یک لحظه مسحور می شد. او از ما شرمید ، روی برگرفت و ایستاد تا ما بگذریم بعد گاوش را ببرد به چرا.
دست و پایم سست شد ، دلم ضعف رفت. رجب گل متوجه حالم شد و گفت :
- چه می کنی معلم ناصر ؟ ماره ملامت می کنی خوده نمیگی. چه کار داری دختر مردمه ، از ایطور دخترا ده ای سری زمینا زیاداست. اگر دل تو به هرکدامش سستی کنه باز تا اونجه خاد موردی.
به راستی ازاین حرف رجب گل خیلی خجالت شدم ، با آن هم گفتم:
- اوره چه می کنی رجب لالا که همی بزرگا گفتن گنج ده ویرانه اس راست گفتن.
گفتگوی ما به پایان نرسیده بود که یک بار صدای فیر پیهم چند گلوله ما را در جای خشک کرد. برای لحظاتی همان جا منتظر ماندیم تا صداها خاموش شد.
وقتی به کوچه ی عبدل قصاب رسیدیم ، متوجه شدیم که چند اسب سوار از آن جا فرار کردند. یکی آن را من شناختم همان قوماندان محمود بود ، هراسان و وار خطا با رجب گل صف جمعیت را پاره کرده پیش رفتیم، جوی باریکی از خون به طرف جویبار آب راه کشیده بود و آب را سرخ رنگ ساخته بود. سه جسد سرهم افتاده بودند.
کسی چیزی نمی گفت ، همه مات و مبهوت به اجساد نگاه می کردند.
من تا هنوز به پرسش هایم پاسخ نیافته بودم که چندین پرسش دیگر نیز بدان ها افزوده شد. دیگر فرصت نیافتم ازکسی چیز بیشتر دریافت کنم ، فقط یکی از همسایه های قندآغا برایم گفت : قوماندان محمود از بابت قندآغا به پدر و مادرش همیشه پول می داده ، مگم چند وخت شده بود که قندآغا ازرفتن به پیش قوماندان محمود انکار می کرد ، به همین خاطر امصبح قوماندان محمود و نفرایش آمدند سر هرسه شان ضربه کده گریختند.
آب دهانم خشک شده بود ، پاهایم دیگر حرکت نداشتند. مثل کسی که شراب خورده باشد غلتان غلتان به راه افتادم ، دیگر رجب گل را هم چیزی نگفتم ، از او هم بدم آمده بود ، چون اوهم از قماش همان بچه بازها بود.
پایان

